خودکشی.

در خواب و بیداری، بین بودن و نبودن، در مرز خیال و واقعیت: چشم‌هایی که به خیالت بسته بودند را باز می‌کنی و بی‌خبر از همه‌جا فقط دسته‌‌ای آشفته از موهای‌ خیست و ته‌مانده‌ی معده‌ات را در سینک دستشویی می‌بینی. حتی روحت هم خبر ندارد که چه چیزی را پشت سر گذاشته‌ای. با پاهای ناتوان، با بدنی بی‌جان بین مرگ و زندگی انگار که باز پرت می‌شوی در دره‌ای از تاریکی و این روند دایره‌وار تکرار می‌شود، تا هنگامی که در چله‌ی تابستان خودت را در حال لرزیدن زیر پتو پیدا می‌کنی. ترسیده و رنجور، گیج و پر از علامت سوال اطرافت را نگاه می‌کنی؛ چهار خشاب و یک قوطیِ قرص خالی. و دوباره پرت می‌شوی.

چهارشنبه‌سوری

در ماشین نشسته‌ام و کافی‌ست کسی به‌م بگوید بالای چشمت ابرو تا زار زار بگریم، اشک در چشمانم جمع شده است و باید جلوی‌اش را بگیرم چون جماعتی آن بیرون است که هرچند برایشان اشک ریختن من مهم نیست ولی قضاوت کردن‌شان همیشه به‌پا است. بقیه در حال رقصیدن و لولیدن در هم هستند، صدای ترقه، جیغ و داد و زهرمار است که در اطرافم آزارم می‌دهد، بوی آتش و سیگار و سیب‌زمینی آتشی و زهرمار است که آزارم می‌دهد. خنده و شادی آدم‌هاست که آزارم می‌دهد، منفعل بودن، تنها بودن، بودن، بودن و بودن است که آزارم می‌دهد. بغضم را قورت می‌دهم و می‌پذیرم که نمی‌توانم شاد باشم، می‌پذیرم که نمی‌توانم صدای شادی و خنده‌ی بقیه را تحمل کنم. می‌پذیرم که قادر نیستم کمی شلوغی و صدا و بوهای مختلف را تحمل کنم، می‌پذیرم که نمی‌توانم حتی چند سطر درست و حسابی بنویسم و احساساتم را بیان کنم  و می‌پذیرم که وقت نبودنم است. با این همه پس چرا کاری از دستم بر نمی‌آید؟ پس چرا مدام از نبودن و مرگ حرف می‌زنم و باز هستم. 

خون.

چند خط جملات بی سروته در رابطه با تخت و کمردردم نوشتم و گمان کردم می‌توانم به بهانه‌ی اینکه چیزی نوشته‌ام، سر خودم را شیره بمالم که حالم بهتر است ولی کماکان با قلبی که درد امانش را بریده اینجا نشسته‌ام و به خون رنگینی که می‌تواند کف حمام را بپوشاند فکر می‌کنم. 

روی تخت زهوار در رفته‌ام از کمردرد به خودم می‌پیچم، کوچک‌ترین تکان خوردنی در این لحظه عجز و ناله‌ی تختم را به‌صدا در می‌آورد. کمی خودم را به سمت دیوار سوق می‌دهم و پایین‌تر از حد معمول می‌روم. نه تشک‌ام، نه تختم و نه حتی خودم دیگر توانایی به‌دوش کشیدن این جسم سنگین را نداریم.

نوشتن.

می‌دانم که نوشتن برایم سخت است، اگر بخواهم راستش را بگویم مدت زمان طولانی‌ست که در دوری باطل گیر افتاده‌ام و دریغ از نوشتن حتی چند خط مفید فقط و فقط دور خودم می‌چرخم، می‌چرخم و گیج می‌شوم، می‌چرخم و به زمین می‌خورم و میان سرگیجه‌هایم فکر می‌کنم محکومم به ننوشتن و نباید بنویسم تا هیچ‌گاه خوانده نشوم، ولیکن باز می‌چرخم و خودم را گوشه‌ای مچاله شده در حال نوشتن می‌بینم. می‌نویسم بی‌آنکه دلیلی داشته باشم.