خودکشی.
در خواب و بیداری، بین بودن و نبودن، در مرز خیال و واقعیت: چشمهایی که به خیالت بسته بودند را باز میکنی و بیخبر از همهجا فقط دستهای آشفته از موهای خیست و تهماندهی معدهات را در سینک دستشویی میبینی. حتی روحت هم خبر ندارد که چه چیزی را پشت سر گذاشتهای. با پاهای ناتوان، با بدنی بیجان بین مرگ و زندگی انگار که باز پرت میشوی در درهای از تاریکی و این روند دایرهوار تکرار میشود، تا هنگامی که در چلهی تابستان خودت را در حال لرزیدن زیر پتو پیدا میکنی. ترسیده و رنجور، گیج و پر از علامت سوال اطرافت را نگاه میکنی؛ چهار خشاب و یک قوطیِ قرص خالی. و دوباره پرت میشوی.