روی تخت زهوار در رفتهام از کمردرد به خودم میپیچم، کوچکترین تکان خوردنی در این لحظه عجز و نالهی تختم را بهصدا در میآورد. کمی خودم را به سمت دیوار سوق میدهم و پایینتر از حد معمول میروم. نه تشکام، نه تختم و نه حتی خودم دیگر توانایی بهدوش کشیدن این جسم سنگین را نداریم.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 1:50 توسط بیتاب
|