تبليغاتX
ملانکولیک - عاشقانه با بوي خون
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال
اومدم نشستم تو كافي نت دارم يه آهنگ از امپايريوم گوش ميدم پنچره ها مات ميشن.Einsam, Verloren, Den Li Performed . بدنم بو گند ميده، تازه رفتم حموم اما نميدونم چي شده. يه پيج تو متال آرشيوز باز كردم ، يه پيج تو پتك،يكي تو كلوب. هيچ خبري نيست، از بس خبري نيست فكر مي كنم همه جا راكد شده داره مي گنده. امپايريوم تو اوج رفت كنار، خواننده شون ماركوس استاك اومد گفت ديگه با اين بند كاري نداريم، بايد ببنديم همه طرفداراشونو تو كف گذاشتند. بقيه ي بند هاش هم بد نيست اما دست به خايه ي امپايريوم هم نميشن؛ امپايريوم واسه هميشه رفت. بعضي وقت ها حس مي كنم كه نسبتي با خود دن كيشوت داشتم.موقعي كه همه داشتند دوست دختراشونو ده تا ده تا ميبردن  كافي شاپ و جمشيديه براشون گيتار ميزدن آواز اگه يه روز بري سفر مي خوندند من داشتم تو پشت بوم خونمون عاشقانه مي سرودم با صداي آرال. گه به قبرشون، شواليه ها همگي پيروزند، حتي اگه دشمنشون آسياب هاي بادي باشند. زور نداشتم برم سيگاري بشم، عاشقانه هام تموم شد. حالا هر روز ميرم پشت بوم ميشينم مي نويسم كه قراره يه روز مردم رو تيكه تيكه كنم. با همين دستهام. هزار تا دليل دارم برا كارم كه كلا مهم نيست. مهم پيروزي شواليه هاست. آهنگ تموم شد شيشه ها به حالت اول برگشتند؛ يه دختره از اين طرف خيابون با كوله پشتي داره ميره اون طرف يكي منتظرشه؛ گمونم دوست پسرش بود ؛ آره، رفتند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 19:18  توسط رسول اشتری  |