|
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال
|
چند روز پیش رفتم پیش پرویز.تازگی ها یه قضایا و اتفاقاتی افتاده بود که بعدها شاید بگم اما می گفت که تو این ده روز محرم به اندازه یه سال آذوقه جمع کرده . به من هم گفت هر کی این کار رو نکرده باشه مطمئنا خیلی خره و من هم همون جا بود که نظریه ی زیست شناسی ای ام رو تکمیل کردم. اینکه حق دارم به داروین جد و آبادش بیلاخ بدم چون نسل انسانهای مقیم مرکز و حوالی اون از یه سری حیوونهای دیگه اومده نه فقط بوزینه. مثلا خود پرویز احتمالا حلقه ی گمشده ی این نظریه من باب چگونگی جهش مورچه ها به انسان هستش و من هم خریت.خودش هم اینو میدونه. هر چند من فحش هم به این علوم نمیدم. میگفت تو یکی از این دسته های سینه زنی شروع کرده به خندیدن به مداح اونا هم چند نفری آخر مراسم ریختند سرش گرفتند زدنش. شانس آورد نفهمیدند اصلیتش چی بوده وگرنه همه ی شیعیان و مسلمین جهان همون جا وسط هیئت یقه هاشونو جر میدادند تا بعد چند دقیقه استخون های پرویز هم از صحنه ی بشزیت محو بشه.تازگی ها کشف کردم که چقدر نارگاروث گوش دادن می تونه خوب باشه اگه قبل اش فارست آو شدوز گوش داده باشی.دیروز تو اتوبوس تو ردیف های جلویی نشسته بودم یه پیر مرد اومد نشست کنارم سه بار گفت بلند صلوات من هم هدفون ها رو گذاشتم تو گوشم شروع کردم به نارگاروث گوش دادن.صداش بلند بود پیرمرده یه نگاهی بهم انداخت آروم زد رو پام هدفون رو برداشتم گفت چی گوش میدی جوون؟! گفتم نارگاروثه تو هم می خوای گوش کنی؟! جفت هدفون ها رو کردم تو گوشش صدا رو تا ته زیاد کردم آثار ترکیدگی مویرگ های مغز اش روی چهره اش ظاهر شد هرفون ها رو کشیدم بیرون گفت چرا مسلسل شلیک می کردند؟! اسرائیلی بودند دیگه؟ گفتم آره بابا بزرگ متاسفانه داشتند بچه های غزه رو می گائیدند. پا شد رفت یه صندلی عقب تر نشست بلند بلند شعار داد هدفون ها رو کردم تو گوشم. پیاده که شد از پشت پنجره اتوبوس دیدم داشت تلو تلو میخورد. مرگ حتما بر اثر خونریزی مغزی بود. حقیقتا باید بگم به تخمم اما میگم به من چه؟! میخواست کنجکاو نشه. این از کاربرد های نارگاروثه.