تبليغاتX
ملانکولیک - سینما حماقت
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال

به اصرار یکی، چند نفری رفتیم دعوت رو ببینیم. برای دیدن فیلم، ناچارا به دسته های دو نفری تقسیم شدیم تا بهتر نقش بگیریم. نه من تراویس بیکل راننده تاکسی بودم ، نه اونها بتسی و باقی دست اندرکاران؛ اما وقتی از پای فیلم پا شدیم احساس تهوع پیدا کردیم. من گفته بودم که از این کارگردان فیلم درست و حسابی در نمیاد ، اما هیچ کسی نیست که گوش بده وقتی من دارم باهاشون حرف میزنم. تا نیم ساعت بعد از فیلم هیچ کس هیچ چیز نگفت، بعد نیم ساعت یکی برگشت گقت: هی! عجب فیلم آشغالی بود! به تایید اش همه تا نیم ساعت سر تکون دادند، انگاری یه سری اون وسط مهره گردنشون شل شد، سرشون افتاد رو زمین، اینو نمی دونم ، باید از خودشون بپرسید؛ اما خیلی ها تا یه ساعت داشتند حسرت وقت از دست داده شون رو میخوردند که روی هم شد 3 ساعت. من کنار یکی از این حسرت خوردگان نشستم، وقتی فهمیدم حال اش رو، کمی فحش با چاشنی بهش دادم که چرا با دوست دختر اش برا تماشای یه آشغال اینطوری اومده بود، هر چند بهش متذکر شدم که اگه برا دیدن این فیلم هم نمی اومدی، عرضه ی کار خاص دیگه ای رو هم نداشتی، پس همون بهتر که یه کار مسخره ی دیگه برا ادامه ی زندگیت پیش گرفتی. وقتی ازش جدا شدم، کمی پیش خودم به داستان هایی که تو فیلم روایت شد فکر کردم، اینکه انگاری آموزش و پرورش تا سالها قرار نیست دست از سرم برداره و باید تا سالیان طولانی به هر شکلی که شده درسها و پرسش های مجهولی که تو مخ ام ایجاد کرده فکر کنم، که مثلا: آره! بچه های عزیز، بعضی موقع ها تو این همه اتفاقات و کشمکش های زندگی اتفاقاتی پیش میاد، که ما باید باهاشون کنار بیایم ؛ بچه های سیبیلو! اون بچه ای که حالا به دنیا اومده و شما هیچ وقت عشق و علاقه ای بهش نمی ورزید، نعمتی از جانب خدای رحمان و رحیم هست که بعله! نباید هیچ وقت لحظه ای از مهر شما نسبت بهش کاسته شه  و تا اونجایی که می تونید باید ازشون تو معماری خونتون استفاده کنید و فضای پرت زندگیتونو باهاش پر کنید، این هم توصیه ی بهداشتی ما نسبت به زندگی برای شما، که تو فیلم جدیدمون جا داده بودیم...اون رفیق ام که بچه سیزدهم خانواده ای بود که همه ی برادر و خواهرهاش دکتر و مهندس شدند و خودش هم آخر اش به زور کون دیپلم اش رو نتونست بگیره هم هیچ وقت این فیلم رو تخم اش حساب نکرد، که مثلا آره! این فیلم برای من آوای زندگی خوب رو سر میده، من باید تغییر کنم و از نعمت های خدادادی ای که دارم استفاده کنم....خودش خوب می دونست که باباش برا این پس اش انداخته که تو دوره ی پیری اش بشه عصای دست اش....که مثلا اگه یه روز پیر شد ، هیچ کسیو نداشت، حداقل این باشه تا زیر بعل اش رو بگیره...اگه همه بچه هاش گذاشتند رفتند، یکی باشه که تو زمین کشاورزی نداشته اش کنارش کار کنه. رفیق ام وقتی فهمید برای چی زاییده شده، شبونه از خونه فرار کرد؛ اومد پیش ما تا به همون باباش بگه که زیاد به دوران کهولت اش امید نداشته باشه. اونها هم هیچ وقت نتونستند پچه شون رو پیدا کنند تا باز به عصای دوران پیریشون امید داشته باشند.

یکی دو ساعت که از فیلم گذشته بود، یکی از دوستهام تو ذهن اش نقشه ی به آتیش کشیدن سینما رو می کشید که بقیه با آب خنک این آتیش رو تو سر اش خاموش کردند....           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:29  توسط رسول اشتری  |