|
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال
|
هیولایی سخت، انکار ناپذیر.
جوانی ام از میان دهانش تفاله بر کف آسفالت تف می شود
برای پیری نه شعری هست، نه قهرمانی، نه تفنگی
هیولا از پشت شیشه های برفکی خون ام را می مکد.
خون من آزادیست.

پوستر از: حامد سلطان نژاد
صبح یه تیکه برگه ی آلو گذاشتم تو دهنم، فهمیدم که چیزی میخواد لب ام رو سوراخ کنه، دست زدم، دیدم یه کرمه، پرت اش کردم اونور.
من هنوز اونقدر مرده نشدم که بخوام خوراک کرمها بشم. هشت ماه خواب بودم، تو این هشت ماه دست و پام دراز تر شد، دختر همسایه شوهر کرد به یه سرباز رفت تو شطرنج ، اون بالا ها درگیری شد ، بچه محل ها به گا رفتند، سرباز تشویقی گرفت، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم که مغزم پیر شده، همه رفتند رای دادند نفهمیدند اینجا آزادی نیست فرداش تو خیابون برا رای ها زجه زدند، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم چه غلطی می کنم، نشستم یه گوشه دیدم مزدورا و لباس شخصی ها با باتوم میزنند تو سرمون که نفهمیم حقمون چیه، قبول. اما دیگه بعدش نفهمی اسمش نفهمی نیست؛ اسمش خریته. حق، چیزی نیست که کسی بخواد اونو به ما هدیه کنه، عدالت هم موروثی نیست، همه ی این ها اکتسابیه، باید براشون جنگید. وقتی حرف ازجنگیدنه، دو حالت داره، یا جنگجویی ، یا مرده. مرده ها رو کرم می خوره، اما جنگجو خونی تو رگهاشه که اگه تف کنه رو دیوار ، دیوار گوز میشه...هر چند که شاید حرف ام توش اغراق داشته باشه.
بهترین تصاویر اونهایی اند که توشون یک کنش وجود داشته باشه، من از بچگی کنش ها رو دوست داشتم، البته عده ای به این اعتقاد دارند که من هنوز بچه ام، عده ای هم اعتقاد دارند که من اصلا تو زندگیم دوران کودکی نداشتم. کنش اون چیزیه که وقتی ببینیش، شاید بخوای از وسط جر بخوری، یا که این قدر زور داشته باشی تا به جا نشستن تو خونه و جر دادن خودت ، بری تو خیابون و یکی عوضی تر از خودت رو جر بدی . این ها واکنش اند، واکنش های در برابر این کنش. سایلنسر یه بند سویسایدال بلک متال هست، با آهنگ هایی که توشون پر از جیغ های گوشخراش هست. یکی از اون هایی بود که می تونست جر دادن رو اپیدمیک کنه، اما کارش تموم شد.ولی با این حال، یه چند صدا تایی رو قیل از به پایان رسیدن به واکنش ای این شکلی مبتلا کرد. این روزها هم تصاویر زندگیمون پر بود از کنش های این شکلی، کنش هایی به سبک خون های پف شده از دهن، یا صورت های له شده از باتوم. حالا دیگه این نوبت ما هست که واکنشی داشته باشیم تو زندگی این روزهامون، توی کارهای شخصی و غیر شخصی مون، تو خیابون هامون.
و تلویزیون تصاویری از تظاهرات اخیر پاریس را نشان می دهد، تصاویری از رکود اقتصادی در آلمان را نشان می دهد، کشته شدن دو پسر بچه توسط همکلاسی شان در یکی از دبیرستان های آمریکا را نشان می دهد، بوش را ، اوباما را، سخنرانی های رحیم پور ازغدی را نشان می دهد، تا من زیپ شلوار ام را بالا بکشم و بروم از سر کوچه یک جفت دمپایی ابری بخرم. بعد می روم پاساژ فردوسی و یک پالتو- ترجیحا بلند ترین نوع را- از روی یک مانکن می دزدم. مرد مسنی از اتاق پروف با شورتی که مارک نایک دارد به بیرون می پرد و فریاد می زند که "من خودم سوپر من ام مادر به خطاها" و فراموش می کند تا عصای خود را به قصد لشگر کشی از اتاق پروف در بیاورد. پس چند مرد از داخل ماشینی آژیر کشان به بیرون می پرند، و در بعد از ظهر یکی از همین روزها مرد مسن را دست بسته از جلوی پاساژ می برند.من به خانه باز می گردم، سر راه دو بسته تیخ ریش تراشی میخرم. سرم را با تیخ می تراشم، لخته های خون را از سرم پاک می کنم و از پشت رخت خواب خواب ها مقدار قابل توجهی تی.ان.تی و سایر مواد مورد نیاز ام را در میاورم. دور پالتو را پر از تی.ان.تی می کنم. زیر بغل هایم را با بسته های تی.ان.تی تزیین می کنم. میان حفره های دندانم، و سقف دهانم را تی.ان.تی اندود می کنم. دست به پشت می برم، و اندرونم را پر از تی.ان.تی می کنم و یاد دوستانم می افتم که همگی هم جنس باز بودند قبل از اینکه خودشان بفهمند، و یاد تمامی بچه بازهای شهر می افتم که در اتوبوس های بلیطی مشغول کار کردند بودند.آنهایی که با من آشنا بودند آلت هایشان را بریدند و سنگ به دست گرفتند، شیشه ی تمام اتوبوس های بلیطی و غیر آن را - برای احتیاط بیشتر- شکستند و فراموش کردند که با خود چه کنند. ضامن انفجاری را هم همان جا کار می گذارم، پالتو را می پوشم و یک راست پیش تو می آیم تا با دهانی تی.ان.تی اندود تو را ببوسم و بعد فراموش کنم که با خودم چه کنم. راه ام را می گیرم و در یکی از باجه های تلفنی میدان ولیعصر می ایستم. شماره ی 110 را می گیرم و بعد ضامن انفجاری را می زنم و ما تحت همه ی بندگان الهی را جر واجر می کنم تا با ما تحتی پاره به ملکوت اعلا بپیوندند.
به اصرار یکی، چند نفری رفتیم دعوت رو ببینیم. برای دیدن فیلم، ناچارا به دسته های دو نفری تقسیم شدیم تا بهتر نقش بگیریم. نه من تراویس بیکل راننده تاکسی بودم ، نه اونها بتسی و باقی دست اندرکاران؛ اما وقتی از پای فیلم پا شدیم احساس تهوع پیدا کردیم. من گفته بودم که از این کارگردان فیلم درست و حسابی در نمیاد ، اما هیچ کسی نیست که گوش بده وقتی من دارم باهاشون حرف میزنم. تا نیم ساعت بعد از فیلم هیچ کس هیچ چیز نگفت، بعد نیم ساعت یکی برگشت گقت: هی! عجب فیلم آشغالی بود! به تایید اش همه تا نیم ساعت سر تکون دادند، انگاری یه سری اون وسط مهره گردنشون شل شد، سرشون افتاد رو زمین، اینو نمی دونم ، باید از خودشون بپرسید؛ اما خیلی ها تا یه ساعت داشتند حسرت وقت از دست داده شون رو میخوردند که روی هم شد 3 ساعت. من کنار یکی از این حسرت خوردگان نشستم، وقتی فهمیدم حال اش رو، کمی فحش با چاشنی بهش دادم که چرا با دوست دختر اش برا تماشای یه آشغال اینطوری اومده بود، هر چند بهش متذکر شدم که اگه برا دیدن این فیلم هم نمی اومدی، عرضه ی کار خاص دیگه ای رو هم نداشتی، پس همون بهتر که یه کار مسخره ی دیگه برا ادامه ی زندگیت پیش گرفتی. وقتی ازش جدا شدم، کمی پیش خودم به داستان هایی که تو فیلم روایت شد فکر کردم، اینکه انگاری آموزش و پرورش تا سالها قرار نیست دست از سرم برداره و باید تا سالیان طولانی به هر شکلی که شده درسها و پرسش های مجهولی که تو مخ ام ایجاد کرده فکر کنم، که مثلا: آره! بچه های عزیز، بعضی موقع ها تو این همه اتفاقات و کشمکش های زندگی اتفاقاتی پیش میاد، که ما باید باهاشون کنار بیایم ؛ بچه های سیبیلو! اون بچه ای که حالا به دنیا اومده و شما هیچ وقت عشق و علاقه ای بهش نمی ورزید، نعمتی از جانب خدای رحمان و رحیم هست که بعله! نباید هیچ وقت لحظه ای از مهر شما نسبت بهش کاسته شه و تا اونجایی که می تونید باید ازشون تو معماری خونتون استفاده کنید و فضای پرت زندگیتونو باهاش پر کنید، این هم توصیه ی بهداشتی ما نسبت به زندگی برای شما، که تو فیلم جدیدمون جا داده بودیم...اون رفیق ام که بچه سیزدهم خانواده ای بود که همه ی برادر و خواهرهاش دکتر و مهندس شدند و خودش هم آخر اش به زور کون دیپلم اش رو نتونست بگیره هم هیچ وقت این فیلم رو تخم اش حساب نکرد، که مثلا آره! این فیلم برای من آوای زندگی خوب رو سر میده، من باید تغییر کنم و از نعمت های خدادادی ای که دارم استفاده کنم....خودش خوب می دونست که باباش برا این پس اش انداخته که تو دوره ی پیری اش بشه عصای دست اش....که مثلا اگه یه روز پیر شد ، هیچ کسیو نداشت، حداقل این باشه تا زیر بعل اش رو بگیره...اگه همه بچه هاش گذاشتند رفتند، یکی باشه که تو زمین کشاورزی نداشته اش کنارش کار کنه. رفیق ام وقتی فهمید برای چی زاییده شده، شبونه از خونه فرار کرد؛ اومد پیش ما تا به همون باباش بگه که زیاد به دوران کهولت اش امید نداشته باشه. اونها هم هیچ وقت نتونستند پچه شون رو پیدا کنند تا باز به عصای دوران پیریشون امید داشته باشند.
یکی دو ساعت که از فیلم گذشته بود، یکی از دوستهام تو ذهن اش نقشه ی به آتیش کشیدن سینما رو می کشید که بقیه با آب خنک این آتیش رو تو سر اش خاموش کردند....