تبليغاتX
ملانکولیک
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال

و تلویزیون تصاویری از تظاهرات اخیر پاریس را نشان می دهد، تصاویری از رکود اقتصادی در آلمان را نشان می دهد، کشته شدن دو پسر بچه توسط همکلاسی شان در یکی از دبیرستان های آمریکا را نشان می دهد، بوش را ، اوباما را، سخنرانی های رحیم پور ازغدی را نشان می دهد، تا من زیپ شلوار ام را بالا بکشم و بروم از سر کوچه یک جفت دمپایی ابری بخرم. بعد می روم پاساژ فردوسی و یک پالتو- ترجیحا بلند ترین نوع را- از روی یک مانکن می دزدم. مرد مسنی از اتاق پروف با شورتی که مارک نایک دارد به بیرون می پرد و فریاد می زند که "من خودم سوپر من ام مادر به خطاها" و فراموش می کند تا عصای خود را به قصد لشگر کشی از اتاق پروف در بیاورد. پس چند مرد از داخل ماشینی آژیر کشان به بیرون می پرند، و در بعد از ظهر یکی از همین روزها مرد مسن را دست بسته از جلوی پاساژ می برند.من به خانه باز می گردم، سر راه دو بسته تیخ ریش تراشی میخرم. سرم را با تیخ می تراشم، لخته های خون را از سرم پاک می کنم و از پشت رخت خواب خواب ها مقدار قابل توجهی تی.ان.تی و سایر مواد مورد نیاز ام را در میاورم. دور پالتو را پر از تی.ان.تی می کنم. زیر بغل هایم را با بسته های تی.ان.تی تزیین می کنم. میان حفره های دندانم، و سقف دهانم را تی.ان.تی اندود می کنم. دست به پشت می برم، و اندرونم را پر از تی.ان.تی می کنم و یاد دوستانم می افتم که همگی هم جنس باز بودند قبل از اینکه خودشان بفهمند، و یاد تمامی بچه بازهای شهر می افتم که در اتوبوس های بلیطی مشغول کار کردند بودند.آنهایی که با من آشنا بودند آلت هایشان را بریدند و سنگ به دست گرفتند، شیشه ی تمام اتوبوس های بلیطی و غیر آن را - برای احتیاط بیشتر- شکستند و فراموش کردند که با خود چه کنند. ضامن انفجاری را هم همان جا کار می گذارم، پالتو را می پوشم و یک راست پیش تو می آیم تا با دهانی تی.ان.تی اندود تو را ببوسم و بعد فراموش کنم که با خودم چه کنم. راه ام را می گیرم و در یکی از باجه های تلفنی میدان ولیعصر می ایستم. شماره ی 110 را می گیرم و بعد ضامن انفجاری را می زنم و ما تحت همه ی بندگان الهی را جر واجر می کنم تا با ما تحتی پاره به ملکوت اعلا بپیوندند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:31  توسط رسول اشتری  | 

پیرمرد هر روز می رفت بالای درخت چنار دم خونمون تا ایستاده آواز بخونه.
پیرمرد سنش یه سال از درخت کمتر بود، درخت همسن خدا بود. من اون موقع صبح اونجا بودم، دیدم که چه جور موقع خزیدن نزدیک بود شلوار اش از  تن اش در بیاد؛ صحنه به شدت تاثیر گذار بود. پیرمرد یه شلوار چین پاره پوره پوشیده بود، با یه گیتار رو پشت قوز در آورده اش زور میزد تا از درخت بره بالا ، می رفت ، من می دونم ...می رفت.
پیرمرد قوزی! خفه می کنی صدای اون ساز مسخره ات رو یا میخوای تا ابد همون بالا برامون ون موریسون بخونی؟! منو یاد کولی های اسپانیولی میندازی. همونایی که هیچ وقت خونه نداشتند؛ حرص ام می گیره وقتی داری به مردم تو کوچه خیابون سلام میکنی، می فهمی؟ حرص ام میگیره، میخوام با تفنگ شیکاری آقام مغز ات رو تو دهن ات بیارم، اگه این دورو بری ها بذارند. اصلا برا کی داری بالا اون درخت عاشقانه میخونی؟! نکنه برا پیرزن طبقه بالایی ماست؟! همونی که 50 سال پیش ، اون موقع که بابای من تو خیابونا دنباله یه لقمه نون سگ دو میزد و تو آرزوی زن و بچه های توپول موپولی که فردا پس فرداش قرار بود دکتر مهندس بشن، اما شدند بدبخت هایی مثل من، شب هاش رو سر میکرد؛ شوهر اش فوت کرد. از اون موقع ها مثل اینکه از اون خونه بیرون نیومده، من هم تا به حال ندیدم اش ، شرط می بندم الان دیگه حرف زدن اش رو هم فراموش کرده مرد!؛ بابای من هم پیر شد؛موهاش ریخت ، وقتی کچل شد دید بچه هاش یا بنگی های آویزون از آب در اومدند، یا مث من شدند خل و چل افتادند گوشه ی خونه،...پیرمرد آخه برا چی میخونی، من رفتم تفنگ شکاریمو اوردم گفتم میخوام برم گنجشکی رو که بالا اون درخته چناره شیکار کنم، ننه ام نیگاه کرد هیچی انگار بهم نگفت؛ فقط تکیه داد بافتنیشو ببافه. میدونی، آبجیم تازگی ها بچه دار شده میگن، ننه ام داره براش کلاه میبافه. من تا به حال ندیدم اش؛ نذاشتند ببینم اش، میگن شگون نداره که یه آدم اسکولی مثل من  اون بچه ی خوشگل رو  نیگاه کنه؛شوهر آبجیم هم آدم درست حسابی نبود، سر قمار، آبجیمو باخت؛بابام آخر عمری رفت با هزار زور و التماس دخترشو پس گرفت، اونوقت شوهرش اجازه داشت ، من اجازه نداشتم ببیشنم اش، پیر مرد نکنه تو هم قمار کردیپه بودی، که آخرش بیای بالا این درخت برامون ون موریسون بخونی؟! به هر حال من که دیگه حوصله ندارم، میخوام مثل یه گنجشک شیکار ات کنم، تو رو جون کلاغها نگو که نمی تونم، میخوام شیکار ات کنم... 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:10  توسط رسول اشتری  | 

جسدم یک ماه و بیست روز بعد، توی کوهستان های اطراف روستای آباء و اجدادیم روی یه صندلی پوسیده پیدا شد.پالتو ام هنوز به تن ام بود. لاشخور ها سر پوتین هام با هم دعوا کرده بودند، کرک و پرشون رو زمین ریخته بود. لوله ی تفنگ شکاری توی دهن ام بود. خون خشکیده ی روی صورت ام، چهره ی دلقکی رو بهم میداد که از فرط بدبختی و بیچارگی به طرز فجیعی به لودگی افتاده بود. دلقک دروغ می گفت.من تو زندگیم خوشحال نبودم، خوشی هام برای خودم نبود.وصیت نامه ام رو سوزونده بودم. وصیت کرده بودم جسدم رو بسوزونند.
.
.
تو بچگی ها هم از نبودنت مینشستم یه گوشه ناخن می جوییدم، از بودنت هم وقتی که توی صورت ام استفراغ کردی ندیدم ات.نشستم روی زمین به احترام ات بقیه ی استفراغ ها رو لیسیدم.تحریکات فمدامیک نداشتم، اون لحظه هرچی مارکی دوساد خونده بودم از ذهن ام پریده بود.بعد ها فهمیدم که میون استفراغ هات، قلب ات هم بوده، چون قورت اش داده بودم.
وقتی اون زمون ها دوستام می نشستند داستان های اروتیک سنتی تعریف می کردند، من اینقدر بچه بودم که هیچ وقت نخوام تو اون لحظه ها به تو فکر کنم. بچگی من دوران بلوغ ام بود.یک روز یکی از معلمامون پرسید: بچه ها، به نظرتون بهشت چه شکلیه؟! نوبت من که شد گفتم: خانوم! بهشت ما تو اینجامونه. وقتی با دست سر ام رو نشون دادم، معلمه زد زیر خنده، بچه ها هم باهاش خندیدند، من هم زدم زیر گریه از کلاس رفتم بیرون. چند روز بعد اش فهمیدم معلممون از شوهرش طلاق گرفته. از معلمه بدم می اومد.
زمستونها، دوستام مثل دسته های کلاغ پای درخت ها جمع میشدند، با هم فلسفه می بافتند، بعضی روزها هم مانفیست های مضحکشون شون رو با هم جشن می گرفتند. از همون روز ها میدونستم، یه روزی میرم و دیگه بر نمی گردم .
یه شب یکی از دوستام خوابید، صبح که بیدار شد،گفت زندگی همه اش یک خوابه. اون یکی گفت: دنیا دور آلت من می چرخه.یکی دیگه گفت: عشق چیزی جز کردن نیست و همه ی دنیا هم گلوله ای شلیک شده به مغز. بعد هر 3 تاشون خندیدند. من اما می خواستم بگم که چیزی نگفم. فردای اون روز هیچ کدوم از اون دوستام از خواب بیدار نشدند. صبح بعد اش هم همینطور. صبح بعدی هم. هفته ی بعدش اون دوست ام که دنیا دور آلت اش می چرخید از خواب بیدار شد.دست که به آلت اش برد، دید دزدیدنش. دوباره رفت تو رخت خواب گرفت خوابید و مثل بقیه دیگه بیدار نشد.
از فرداش راه افتادم تو خیابون.سرقت مسلحانه که میکردم آدم میکشتم. با یه غول بیابونی که هر وقت میخواست با مسلسل غول تر از خودش شلیک کنه، یه سیگار برگ میذاشت گوشه ی لب اش. تا یه روز که تو رو باز دیدم. داشت تیر اندازی میکرد که گفتم تیر نزنه. این بار دیگه تو سر ام نبودی که بهشت باشی. وقتی اومدم جلو ات ، استفراغ هات تموم شد.بعد از لیسیدن، راه افتادم اینجا. اون روز رسید، روزی که رفتم و دیگه برنگشتم.
.
.
دروغ گفتم که جسد ام پیدا شد دروغ میگم که پوتین هامو لاشخور ها برده بودند. من هنوز روی یه صندلی پوسیده نشستم. سی امین گلوله رو هم به سرم شلیک میکنم که شاید همه ی این بهشت زیبای لعنتی به پایان برسه. گلوله ها همه تو سرم به خطا میره. سرم پر از سوراخ شده. از چشمهام ساچمه میریزه. منتظرم یکی از این گلوله ها بهشت رو به پایان برسونه تا شاید بتونم قلب ات رو بهت پس بدم.
لعنتی! یه روز میرم و دیگه بر نمی گردم.  
===========================================
نوشته شده در اردیبهشت ماه، بازنویسی شده ی چند شب پیش
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:4  توسط رسول اشتری  |