تبليغاتX
ملانکولیک
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال

وزش بادهای سرد. شیوع طاعون از رادیو. هجوم از هر طرف به سمت غذا های نخورده ی دیشب. فراموش می کنم خود را، می خواهم تمام کنم تمامِ این خیابان های نرفته را، می خواهم نباشم جان کندن خود را در محله های طاعون زده. پشت سر ام همه چیز محو می شود. خودم را به یکی از فرعی های مهم ام می رسانم. خون جاری در جوی های اش را به یاد می آورم خون ما بود، خون من بود که با من وداع کرد در آخر این راه، در بن بست های خالی از سکنه، در غروب چنین روزی به عزا نشستند گنجشک های آسمانی که  با هم فریاد زدیمشان ، دست در دست هم کتف هایمان را به هم چسباندیم، یادت نیست؟! گفتم بیا با هم سرود طعنه آمیز بخوانیم به این زندگی. گفتی که ؛ نه ، چیزی نگفتی، خندیدی، یادت رفت که من آنجا بودم. خداحافظی نکردم تو رفتی، رفتم به اولین قهوه خانه ی سر چهارراه به یاد آوردم که اینجا راه آهن است، مرزی بین سینه ی من و تو، مرزی بین خنده هایمان. تو باید می رفتی من نشستم. فهمیدم که روزی باید به خاک و خون کشیده شوم، اینجا راه آهن است، اینجا قیام است، این جا تن ام است، محله ی من، دیوار هایش را حصار می کنم دور خودم در رخت خواب.صدای sunn O))) از بلندگو ها به بیرون می ریزد، مرد ها از صندلی کنده شده، به زمین می افتند، عده ای به دیوار کوبیده می شوند. sunn O))) را اگر متافیزیک وجود داشت، سربازی می دیدم مسلسل بدست بر بالای تپه ای در سواحل نرماندی که هدف می رفت موج جمعیت را، هدف می رفتیم موج جمعیت را، نفر به نفر، تک به تک. اصلا چرا نرماندی؟ شاید آنجا اسمش چهارراه ولی عصر بود. مسلسل های نداشته یمان ، سیگار هایمان بودند که دود می شدند، اعلامیه ها بود که با شلوغی هر چه تمام تر در هوای طاعونی پخش می کردیمشان. باید فرار می کردم. مردی که در کنار ام می نشیند سگی بیش نیست که پارس می کند. به یاد می آورم اش از سال های قبل، به یاد می آورم تو را، دست هایت را که در هوا می چرخید و دودی که تو دادی به بیرون، من به توو دادم گمان ام گراس بود. وهمی که سراسر وجود ام را گرفت، می گوید مرد نشسته در کنار ام سیگار تعارف می کند. بلند می شوم به بیرون می روم و در پیاده رو تلوتلوخوران می رقصم. این جا جنگ تمام شدنی نیست. اینجا جنگ تنها خسته می شود هر بعد از ظهر. جای خستگی اش روی تن ام باقیست. حفره هایی که ساچمه به بیرون تف می کنند، هر یک چشمی می شود به چهره ام نگاه می کند و من از درد در این پیاده رو ها به خود می رقصم. باید به خانه بروم، باید تمام کنم، نمی خواهم خستگی را در این محله، نمی خواهم که سینه خیز جان دهم مسیر رفته ام را. کمی خم می شوم جلوی در، با سر فرود می آیم در کف اتاقک یخ زده ام، اینجا کمتر فضایی آزاد است. کمی بخاری، کمی پنجر، تعداد زیادی چشم.می روم به آشپزخانه، در کابینت ها می بینم :دیکلوفناک، استامینفون، متادون، دیازپام. روی کاشی ها می افتم، سرما از منفذ تن ام داخل می شود، سنگین ام. فردا که بیدار شدم خستگی ات را روی شانه هایم خواهم دید: شاداب؟ شاداب ام، بیدار شو دیگر پاهایم نای حمل کردن ات را ندارد، انگشت هایم یخ زده، قد ام به قد ات نمی رسد، که باز هم لبهایم را به لبهایت بمالم. می شنوی؟ من غذا نمی خواهم، من مسیح ام، تنها چند گلوله به من بده،سر ام را می تراشم، لخت می شوم، می روم در خیابان نعره می زنم: ولیعصر، کارگر شمالی، کهریزک، راه آهن، قیام، هیروشیما، ویتنام، ویتنام....شاید اگر روز دیگری باقی ماند، شاید اگر طاعونی در کار نبود، این خیابان ها را با هم رفتیم. تا انتها.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:58  توسط رسول اشتری  | 

خونی که بر جعبه ریخته شده، روشنایی را می پوشاند.

هیولایی سخت، انکار ناپذیر.

جوانی ام از میان دهانش تفاله بر کف آسفالت تف می شود

برای پیری نه شعری هست، نه قهرمانی، نه تفنگی

هیولا از پشت شیشه های برفکی خون ام را می مکد.

خون من آزادیست.

 

 

پوستر از: حامد سلطان نژاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:29  توسط رسول اشتری  | 

وقتی یه کرم رو لبهات می خزه چه احساسی داری؟ مردگی

صبح یه تیکه برگه ی آلو گذاشتم تو دهنم، فهمیدم که چیزی میخواد لب ام رو سوراخ کنه، دست زدم، دیدم یه کرمه، پرت اش کردم اونور.

من هنوز اونقدر مرده نشدم که بخوام خوراک کرمها بشم. هشت ماه خواب بودم، تو این هشت ماه دست و پام دراز تر شد، دختر همسایه شوهر کرد به یه سرباز رفت تو شطرنج ، اون بالا ها درگیری شد ، بچه محل ها به گا رفتند، سرباز تشویقی گرفت، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم که مغزم پیر شده، همه رفتند رای دادند نفهمیدند اینجا آزادی نیست فرداش تو خیابون برا رای ها زجه زدند، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم چه غلطی می کنم، نشستم یه گوشه دیدم مزدورا و لباس شخصی ها با باتوم میزنند تو سرمون که نفهمیم حقمون چیه، قبول. اما دیگه بعدش نفهمی اسمش نفهمی نیست؛ اسمش خریته. حق، چیزی نیست که کسی بخواد اونو به ما هدیه کنه، عدالت هم موروثی نیست، همه ی این ها اکتسابیه، باید براشون جنگید. وقتی حرف ازجنگیدنه، دو حالت داره، یا جنگجویی ، یا مرده. مرده ها رو کرم می خوره، اما جنگجو خونی تو رگهاشه که اگه تف کنه رو دیوار ، دیوار گوز میشه...هر چند که شاید حرف ام توش اغراق داشته باشه.

بهترین تصاویر اونهایی اند که توشون یک کنش وجود داشته باشه، من از بچگی کنش ها رو دوست داشتم، البته عده ای به این اعتقاد دارند که من هنوز بچه ام، عده ای هم اعتقاد دارند که من اصلا تو زندگیم دوران کودکی نداشتم. کنش اون چیزیه که وقتی ببینیش، شاید بخوای از وسط جر بخوری، یا که این قدر زور داشته باشی تا به جا نشستن تو خونه و جر دادن خودت ، بری تو خیابون و یکی عوضی تر از خودت رو جر بدی . این ها واکنش اند، واکنش های در برابر این کنش. سایلنسر یه بند سویسایدال بلک متال هست، با آهنگ هایی که توشون پر از جیغ های گوشخراش هست. یکی از اون هایی بود که می تونست جر دادن رو اپیدمیک کنه، اما کارش تموم شد.ولی با این حال، یه چند صدا تایی رو قیل از به پایان رسیدن به واکنش ای این شکلی مبتلا کرد. این روزها هم تصاویر زندگیمون پر بود از کنش های این شکلی، کنش هایی به سبک خون های پف شده از دهن، یا صورت های له شده از باتوم. حالا دیگه این نوبت ما هست که واکنشی داشته باشیم تو زندگی این روزهامون، توی کارهای شخصی و غیر شخصی مون، تو خیابون هامون. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:46  توسط رسول اشتری  | 

‌Band: Graveworm

Album: as Angles Reach To The Beauty

 

Here the cries form (the) dying mankind
In the garden of unholy ground
Whispering voices, summoning screams
Appearing shadows on my face

Far away in the dark fading light
As the ravens cry
And the pleasure of night will arrive
To fight the scarlet sky

See the sky
When angels fly
Hear their screaming pain
Out of the dark

When they leave
Her kingdom light
Soldiers of the night
The demons fight

As darkness falls upon thy face
Whispers in the dark
Swallowing the moonlight sky
The guardians of the night
Draped in sinister pain
Captured in sin
On battlefields of ancient time
The ending life begins

Upon my self
Awaken from hell
Spreading it wings
Crying out loud
The bleeding eyes of death

Forgotten realms
Under the moon
Standing in fear
Ebony tears
Symphonies in blood

Symphonies in blood

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:7  توسط رسول اشتری  | 

و تلویزیون تصاویری از تظاهرات اخیر پاریس را نشان می دهد، تصاویری از رکود اقتصادی در آلمان را نشان می دهد، کشته شدن دو پسر بچه توسط همکلاسی شان در یکی از دبیرستان های آمریکا را نشان می دهد، بوش را ، اوباما را، سخنرانی های رحیم پور ازغدی را نشان می دهد، تا من زیپ شلوار ام را بالا بکشم و بروم از سر کوچه یک جفت دمپایی ابری بخرم. بعد می روم پاساژ فردوسی و یک پالتو- ترجیحا بلند ترین نوع را- از روی یک مانکن می دزدم. مرد مسنی از اتاق پروف با شورتی که مارک نایک دارد به بیرون می پرد و فریاد می زند که "من خودم سوپر من ام مادر به خطاها" و فراموش می کند تا عصای خود را به قصد لشگر کشی از اتاق پروف در بیاورد. پس چند مرد از داخل ماشینی آژیر کشان به بیرون می پرند، و در بعد از ظهر یکی از همین روزها مرد مسن را دست بسته از جلوی پاساژ می برند.من به خانه باز می گردم، سر راه دو بسته تیخ ریش تراشی میخرم. سرم را با تیخ می تراشم، لخته های خون را از سرم پاک می کنم و از پشت رخت خواب خواب ها مقدار قابل توجهی تی.ان.تی و سایر مواد مورد نیاز ام را در میاورم. دور پالتو را پر از تی.ان.تی می کنم. زیر بغل هایم را با بسته های تی.ان.تی تزیین می کنم. میان حفره های دندانم، و سقف دهانم را تی.ان.تی اندود می کنم. دست به پشت می برم، و اندرونم را پر از تی.ان.تی می کنم و یاد دوستانم می افتم که همگی هم جنس باز بودند قبل از اینکه خودشان بفهمند، و یاد تمامی بچه بازهای شهر می افتم که در اتوبوس های بلیطی مشغول کار کردند بودند.آنهایی که با من آشنا بودند آلت هایشان را بریدند و سنگ به دست گرفتند، شیشه ی تمام اتوبوس های بلیطی و غیر آن را - برای احتیاط بیشتر- شکستند و فراموش کردند که با خود چه کنند. ضامن انفجاری را هم همان جا کار می گذارم، پالتو را می پوشم و یک راست پیش تو می آیم تا با دهانی تی.ان.تی اندود تو را ببوسم و بعد فراموش کنم که با خودم چه کنم. راه ام را می گیرم و در یکی از باجه های تلفنی میدان ولیعصر می ایستم. شماره ی 110 را می گیرم و بعد ضامن انفجاری را می زنم و ما تحت همه ی بندگان الهی را جر واجر می کنم تا با ما تحتی پاره به ملکوت اعلا بپیوندند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:31  توسط رسول اشتری  | 

اومدم نشستم تو كافي نت دارم يه آهنگ از امپايريوم گوش ميدم پنچره ها مات ميشن.Einsam, Verloren, Den Li Performed . بدنم بو گند ميده، تازه رفتم حموم اما نميدونم چي شده. يه پيج تو متال آرشيوز باز كردم ، يه پيج تو پتك،يكي تو كلوب. هيچ خبري نيست، از بس خبري نيست فكر مي كنم همه جا راكد شده داره مي گنده. امپايريوم تو اوج رفت كنار، خواننده شون ماركوس استاك اومد گفت ديگه با اين بند كاري نداريم، بايد ببنديم همه طرفداراشونو تو كف گذاشتند. بقيه ي بند هاش هم بد نيست اما دست به خايه ي امپايريوم هم نميشن؛ امپايريوم واسه هميشه رفت. بعضي وقت ها حس مي كنم كه نسبتي با خود دن كيشوت داشتم.موقعي كه همه داشتند دوست دختراشونو ده تا ده تا ميبردن  كافي شاپ و جمشيديه براشون گيتار ميزدن آواز اگه يه روز بري سفر مي خوندند من داشتم تو پشت بوم خونمون عاشقانه مي سرودم با صداي آرال. گه به قبرشون، شواليه ها همگي پيروزند، حتي اگه دشمنشون آسياب هاي بادي باشند. زور نداشتم برم سيگاري بشم، عاشقانه هام تموم شد. حالا هر روز ميرم پشت بوم ميشينم مي نويسم كه قراره يه روز مردم رو تيكه تيكه كنم. با همين دستهام. هزار تا دليل دارم برا كارم كه كلا مهم نيست. مهم پيروزي شواليه هاست. آهنگ تموم شد شيشه ها به حالت اول برگشتند؛ يه دختره از اين طرف خيابون با كوله پشتي داره ميره اون طرف يكي منتظرشه؛ گمونم دوست پسرش بود ؛ آره، رفتند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 19:18  توسط رسول اشتری  | 

اینکه آدم بعد چد ماه بر میگرده قبل تر ها رو میبینه اصولا کار مزخرفیه مخصوصا این که وبلاگ نویس باشی. چند شب پیش زیر لحاف اینو فهمیدم سریع با شورت از رخت خواب پریدم بیرون تو آشپزخونه همه جمع شدند گفتند چی کار داری می کنه؟ گفتم  گشنمه اومدم چیزی بخورم. به من چه که قراره بقیه تعجب کنند مگه یه آدم لاقرِ رو به موت هست حق نداره که چیزی بخوره؟! گریم که خواستم لاغر رو با ((ق)) بنویسم چه ربطی به دیگرون داره؟!

چند روز پیش رفتم پیش پرویز.تازگی ها یه قضایا و اتفاقاتی افتاده بود که بعدها شاید بگم اما می گفت که تو این ده روز محرم به اندازه یه سال آذوقه جمع کرده . به من هم گفت هر کی این کار رو نکرده باشه مطمئنا خیلی خره و من هم همون جا بود که نظریه ی زیست شناسی ای ام رو تکمیل کردم. اینکه حق دارم به داروین جد و آبادش بیلاخ بدم چون نسل انسانهای مقیم مرکز و حوالی اون از یه سری حیوونهای دیگه اومده نه فقط بوزینه. مثلا خود پرویز احتمالا حلقه ی گمشده ی این نظریه من باب چگونگی جهش مورچه ها به انسان هستش و من هم خریت.خودش هم اینو میدونه. هر چند من فحش هم به این علوم نمیدم. میگفت تو یکی از این دسته های سینه زنی شروع کرده به خندیدن به مداح اونا هم چند نفری آخر مراسم  ریختند سرش گرفتند زدنش. شانس آورد نفهمیدند اصلیتش چی بوده وگرنه همه ی شیعیان و مسلمین جهان همون جا وسط هیئت یقه هاشونو جر میدادند تا بعد چند دقیقه استخون های پرویز هم از صحنه ی بشزیت محو بشه.تازگی ها کشف کردم که چقدر نارگاروث گوش دادن می تونه خوب باشه اگه قبل اش فارست آو شدوز گوش داده باشی.دیروز تو اتوبوس تو ردیف های جلویی نشسته بودم یه پیر مرد اومد نشست کنارم سه بار گفت بلند صلوات من هم هدفون ها رو گذاشتم تو گوشم شروع کردم به نارگاروث گوش دادن.صداش بلند بود پیرمرده یه نگاهی بهم انداخت آروم زد رو پام هدفون رو برداشتم گفت چی گوش میدی جوون؟! گفتم نارگاروثه تو هم می خوای گوش کنی؟! جفت هدفون ها رو کردم تو گوشش صدا رو تا ته زیاد کردم آثار ترکیدگی مویرگ های مغز اش روی چهره اش ظاهر شد هرفون ها رو کشیدم بیرون گفت چرا مسلسل شلیک می کردند؟! اسرائیلی بودند دیگه؟ گفتم آره بابا بزرگ متاسفانه داشتند بچه های غزه رو می گائیدند. پا شد رفت یه صندلی عقب تر نشست بلند بلند شعار داد هدفون ها رو کردم تو گوشم. پیاده که شد از پشت پنجره اتوبوس دیدم داشت تلو تلو میخورد. مرگ حتما بر اثر خونریزی مغزی بود. حقیقتا باید بگم به تخمم اما میگم به من چه؟! میخواست کنجکاو نشه. این از کاربرد های نارگاروثه.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:48  توسط رسول اشتری  | 

به اصرار یکی، چند نفری رفتیم دعوت رو ببینیم. برای دیدن فیلم، ناچارا به دسته های دو نفری تقسیم شدیم تا بهتر نقش بگیریم. نه من تراویس بیکل راننده تاکسی بودم ، نه اونها بتسی و باقی دست اندرکاران؛ اما وقتی از پای فیلم پا شدیم احساس تهوع پیدا کردیم. من گفته بودم که از این کارگردان فیلم درست و حسابی در نمیاد ، اما هیچ کسی نیست که گوش بده وقتی من دارم باهاشون حرف میزنم. تا نیم ساعت بعد از فیلم هیچ کس هیچ چیز نگفت، بعد نیم ساعت یکی برگشت گقت: هی! عجب فیلم آشغالی بود! به تایید اش همه تا نیم ساعت سر تکون دادند، انگاری یه سری اون وسط مهره گردنشون شل شد، سرشون افتاد رو زمین، اینو نمی دونم ، باید از خودشون بپرسید؛ اما خیلی ها تا یه ساعت داشتند حسرت وقت از دست داده شون رو میخوردند که روی هم شد 3 ساعت. من کنار یکی از این حسرت خوردگان نشستم، وقتی فهمیدم حال اش رو، کمی فحش با چاشنی بهش دادم که چرا با دوست دختر اش برا تماشای یه آشغال اینطوری اومده بود، هر چند بهش متذکر شدم که اگه برا دیدن این فیلم هم نمی اومدی، عرضه ی کار خاص دیگه ای رو هم نداشتی، پس همون بهتر که یه کار مسخره ی دیگه برا ادامه ی زندگیت پیش گرفتی. وقتی ازش جدا شدم، کمی پیش خودم به داستان هایی که تو فیلم روایت شد فکر کردم، اینکه انگاری آموزش و پرورش تا سالها قرار نیست دست از سرم برداره و باید تا سالیان طولانی به هر شکلی که شده درسها و پرسش های مجهولی که تو مخ ام ایجاد کرده فکر کنم، که مثلا: آره! بچه های عزیز، بعضی موقع ها تو این همه اتفاقات و کشمکش های زندگی اتفاقاتی پیش میاد، که ما باید باهاشون کنار بیایم ؛ بچه های سیبیلو! اون بچه ای که حالا به دنیا اومده و شما هیچ وقت عشق و علاقه ای بهش نمی ورزید، نعمتی از جانب خدای رحمان و رحیم هست که بعله! نباید هیچ وقت لحظه ای از مهر شما نسبت بهش کاسته شه  و تا اونجایی که می تونید باید ازشون تو معماری خونتون استفاده کنید و فضای پرت زندگیتونو باهاش پر کنید، این هم توصیه ی بهداشتی ما نسبت به زندگی برای شما، که تو فیلم جدیدمون جا داده بودیم...اون رفیق ام که بچه سیزدهم خانواده ای بود که همه ی برادر و خواهرهاش دکتر و مهندس شدند و خودش هم آخر اش به زور کون دیپلم اش رو نتونست بگیره هم هیچ وقت این فیلم رو تخم اش حساب نکرد، که مثلا آره! این فیلم برای من آوای زندگی خوب رو سر میده، من باید تغییر کنم و از نعمت های خدادادی ای که دارم استفاده کنم....خودش خوب می دونست که باباش برا این پس اش انداخته که تو دوره ی پیری اش بشه عصای دست اش....که مثلا اگه یه روز پیر شد ، هیچ کسیو نداشت، حداقل این باشه تا زیر بعل اش رو بگیره...اگه همه بچه هاش گذاشتند رفتند، یکی باشه که تو زمین کشاورزی نداشته اش کنارش کار کنه. رفیق ام وقتی فهمید برای چی زاییده شده، شبونه از خونه فرار کرد؛ اومد پیش ما تا به همون باباش بگه که زیاد به دوران کهولت اش امید نداشته باشه. اونها هم هیچ وقت نتونستند پچه شون رو پیدا کنند تا باز به عصای دوران پیریشون امید داشته باشند.

یکی دو ساعت که از فیلم گذشته بود، یکی از دوستهام تو ذهن اش نقشه ی به آتیش کشیدن سینما رو می کشید که بقیه با آب خنک این آتیش رو تو سر اش خاموش کردند....           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:29  توسط رسول اشتری  | 

( این نوشته، تنها برای یوهان سباستین باخ بوده، و کاربرد دیگری ندارد. برداشت آزاد، برای عموم آزاد است.)

می دونی یوهان عزیز، تو تعجب ام، با این همه ایده ای که تو مخ ات داشتی، چرا تا آخر راه زنده موندی؟! آخه میگن اونهایی که زیاد فکر می کنند، همه ی اون احمق هایی که بهشون میگن نابغه، زود می میرند....

می دونم چرت میگن، اینو فقط برا مزاح گفتم، برا این که تو یه کمی بخندی. اما از شوخی گذشته، من موندم که تو کی عاشق شدی...

چیه؟! تعجب می کنی؟! کلاغ ها می دونند چند بار موقع بارون اومدن یه مسیر طولانی رو با اون لیدی نه چندان خوشبخت، با یه چتر بالای سرتون( تاکید می کنم، با یه چتر بالای سرتون!) پیاده رفتید، تا رسیدید به یه کافه نشستید دو تا قهوه ی داغ خوردید. راستی موقع بیرون اومدن از کافه سیگار هم می کشیدی؟! چند تا شعر رمانتیک و عاشقانه برای کوئین آو هارت ات از بر کرده بودی تا بخونی؟!ها؟! بی خیال...ما رو چه به زندگی خصوصی دیگرون... اما برام تعجب داره، چطور کلیسا رو می پیچوندی می رفتی این جور جاها. می دونم، از کلیسا هم دل خوشی نداشتی حتما. اما دیگه در این حد با کلیسا شوخی نمی کردی....با این حرکات ات، دست یورونیموس و ورگ ویکرنس رو هم از پشت بستی. البته اون زمون هر جفتشون ، به انضمام بلک متال ، نور خورشید بودند.ولی ببینم مگه تو کلیسا هم آتیش می زدی؟! یه حرکت انقلابی! یعنی یه عمر سر ملت رو شیره مالیدی؟! آخر اش هم ، میرفتی پشت ارگ کلیسا ات می نشستی و می زدی. اما اون لحظه که می گفتی "گور بابای دین و کلیسا" رو شدیدا قبول دارم! فکر کنم داستایوفسکی هم سر نوشتن کتاب جانیت و مکافات اش ، آثار نو رو گوش میداده. شنیدم یه خودکشی ناموفق داشتی.برا چی؟! تف به این زندگی که همه رو خسته می کنه، دوست ها رو از هم میگیره، اون وقت همینطوری از نظر ها دور میشه...اما برام یه سواله. با آرشه ی ویولن چطوری رگ خودتو زدی؟! مگه اون زمان آرشه های ویولن از تیغ و آهن درست میشده؟! آرشه رو از یکی از ویولنیست ها قرض گرفته بودی؟! اما اگه اینطوری هم بود، تو حق نداشتی تسلیم بشی. ما هممون تو همه ی لحظه ها داریم می جنگیم. ایستاده می خندیم، بعد اش می جنگیم.

میگم یوهان، پشت من قولنج کرده.از بس سرم رو از این موسیقی ات پر کردی. اگه کاری نداری، فعلا بی خیال شم، جون شاید تا چند دقیقه دیگه، من هم یکی از همون آرشه ها رو قورت بدم.

=======================================

برداشت های ذهنی من از دو آهنگ  BWV 1023 Sonata  و Toccata a fuga d moll BWV از یوهان سباستین باخ.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:8  توسط رسول اشتری  | 

پیرمرد هر روز می رفت بالای درخت چنار دم خونمون تا ایستاده آواز بخونه.
پیرمرد سنش یه سال از درخت کمتر بود، درخت همسن خدا بود. من اون موقع صبح اونجا بودم، دیدم که چه جور موقع خزیدن نزدیک بود شلوار اش از  تن اش در بیاد؛ صحنه به شدت تاثیر گذار بود. پیرمرد یه شلوار چین پاره پوره پوشیده بود، با یه گیتار رو پشت قوز در آورده اش زور میزد تا از درخت بره بالا ، می رفت ، من می دونم ...می رفت.
پیرمرد قوزی! خفه می کنی صدای اون ساز مسخره ات رو یا میخوای تا ابد همون بالا برامون ون موریسون بخونی؟! منو یاد کولی های اسپانیولی میندازی. همونایی که هیچ وقت خونه نداشتند؛ حرص ام می گیره وقتی داری به مردم تو کوچه خیابون سلام میکنی، می فهمی؟ حرص ام میگیره، میخوام با تفنگ شیکاری آقام مغز ات رو تو دهن ات بیارم، اگه این دورو بری ها بذارند. اصلا برا کی داری بالا اون درخت عاشقانه میخونی؟! نکنه برا پیرزن طبقه بالایی ماست؟! همونی که 50 سال پیش ، اون موقع که بابای من تو خیابونا دنباله یه لقمه نون سگ دو میزد و تو آرزوی زن و بچه های توپول موپولی که فردا پس فرداش قرار بود دکتر مهندس بشن، اما شدند بدبخت هایی مثل من، شب هاش رو سر میکرد؛ شوهر اش فوت کرد. از اون موقع ها مثل اینکه از اون خونه بیرون نیومده، من هم تا به حال ندیدم اش ، شرط می بندم الان دیگه حرف زدن اش رو هم فراموش کرده مرد!؛ بابای من هم پیر شد؛موهاش ریخت ، وقتی کچل شد دید بچه هاش یا بنگی های آویزون از آب در اومدند، یا مث من شدند خل و چل افتادند گوشه ی خونه،...پیرمرد آخه برا چی میخونی، من رفتم تفنگ شکاریمو اوردم گفتم میخوام برم گنجشکی رو که بالا اون درخته چناره شیکار کنم، ننه ام نیگاه کرد هیچی انگار بهم نگفت؛ فقط تکیه داد بافتنیشو ببافه. میدونی، آبجیم تازگی ها بچه دار شده میگن، ننه ام داره براش کلاه میبافه. من تا به حال ندیدم اش؛ نذاشتند ببینم اش، میگن شگون نداره که یه آدم اسکولی مثل من  اون بچه ی خوشگل رو  نیگاه کنه؛شوهر آبجیم هم آدم درست حسابی نبود، سر قمار، آبجیمو باخت؛بابام آخر عمری رفت با هزار زور و التماس دخترشو پس گرفت، اونوقت شوهرش اجازه داشت ، من اجازه نداشتم ببیشنم اش، پیر مرد نکنه تو هم قمار کردیپه بودی، که آخرش بیای بالا این درخت برامون ون موریسون بخونی؟! به هر حال من که دیگه حوصله ندارم، میخوام مثل یه گنجشک شیکار ات کنم، تو رو جون کلاغها نگو که نمی تونم، میخوام شیکار ات کنم... 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:10  توسط رسول اشتری  | 

با کله میرم تو سطل آشعال وقتی میگن سرتو بدزد، من سرمو میدزدم زیر پیرهن ام میزارم با یه زن پا به ماه اشتباه ام میگیرن، میبرن جررر ام میدند، وقتی می بینند هیچی اونجا نیست دوباره میدوزند ولم میکنند، سرمو می کنم نشون ، میزارم رو پرچم برم با سر بلندی بجنگم، خوب این چه کاریه؟! همه با تیر میزنند تو چشم هام وقتی که تو جنگ می بازم، سرمو باید بدزدم بخندم  وقتی که نمی تونه دشمن دیگه تو چشم هام تیر بزنه، خوب چی کار کنم که سرمو میدزدم نمی تونم بذارمش جایی، آها! دزدیدمش میبرم میذارم تو انباری گربه میاد، بینی و چش و چال رو تیکه پاره می کنه، می خنده خوب من هم با لگد میرم بالا سرش میذارم تو شکمش در میره، خوب من اصلا سرمو نمی دزدم ، اگه تو رو خواستند سنگسار کنند سرتو بده به من با سر میرم تو صورتشون هر کی بخواد به تو با سنگ بزنه غلط کرده!
برات می خوام از تو مخ ام هایکو بگم ،میام که اولین کلمه رو بگم همونجا درجا میرینم خوب چی کار کنم که کلمات برام ادا نمیشن من به گه خوردن میوفتم، کلمات معانیشون عوض میشه، به من نگاه نکن به جا کلمات از تو من داره اسلحه و گلوله میریزه مگه نمیبینی که دارند همه اون دور دورا می جنگند، من وایستادم برات اینجا به عشقت هایکو میگم با یه عینک دودی از این خر مگسی ها، بذار این خشاب رو پر کنم، اونوقت برات هایکوی سگ مصل عاشقونه رو میگم اگه تو بودی، خوب کجا رفتی یه چند دقیقه صبر می کردی، باید همه جا من دنبالت باشم، که نمیخوای به حرفم گوش کنی این یه تهدید نیست من هایکو رو میرم برا کلاغ های رو سیم برق می خونم برام دست میزنند به عشق هایکو خوندنم ، تک تکشون به خاک و خون می افتادند همین وسط می مردند ؛ رفتم اما کلاغ ها هم نبودند، اونایی هم که میجنگیدند کشته شده بودند، تو دیگه کجا رفتی صبر می کردی برات هایکو سروده بودم اگه این خشاب مسلسل پر می شد  برات می گفنم، فقط صبر می کردی...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:27  توسط رسول اشتری  | 

جسدم یک ماه و بیست روز بعد، توی کوهستان های اطراف روستای آباء و اجدادیم روی یه صندلی پوسیده پیدا شد.پالتو ام هنوز به تن ام بود. لاشخور ها سر پوتین هام با هم دعوا کرده بودند، کرک و پرشون رو زمین ریخته بود. لوله ی تفنگ شکاری توی دهن ام بود. خون خشکیده ی روی صورت ام، چهره ی دلقکی رو بهم میداد که از فرط بدبختی و بیچارگی به طرز فجیعی به لودگی افتاده بود. دلقک دروغ می گفت.من تو زندگیم خوشحال نبودم، خوشی هام برای خودم نبود.وصیت نامه ام رو سوزونده بودم. وصیت کرده بودم جسدم رو بسوزونند.
.
.
تو بچگی ها هم از نبودنت مینشستم یه گوشه ناخن می جوییدم، از بودنت هم وقتی که توی صورت ام استفراغ کردی ندیدم ات.نشستم روی زمین به احترام ات بقیه ی استفراغ ها رو لیسیدم.تحریکات فمدامیک نداشتم، اون لحظه هرچی مارکی دوساد خونده بودم از ذهن ام پریده بود.بعد ها فهمیدم که میون استفراغ هات، قلب ات هم بوده، چون قورت اش داده بودم.
وقتی اون زمون ها دوستام می نشستند داستان های اروتیک سنتی تعریف می کردند، من اینقدر بچه بودم که هیچ وقت نخوام تو اون لحظه ها به تو فکر کنم. بچگی من دوران بلوغ ام بود.یک روز یکی از معلمامون پرسید: بچه ها، به نظرتون بهشت چه شکلیه؟! نوبت من که شد گفتم: خانوم! بهشت ما تو اینجامونه. وقتی با دست سر ام رو نشون دادم، معلمه زد زیر خنده، بچه ها هم باهاش خندیدند، من هم زدم زیر گریه از کلاس رفتم بیرون. چند روز بعد اش فهمیدم معلممون از شوهرش طلاق گرفته. از معلمه بدم می اومد.
زمستونها، دوستام مثل دسته های کلاغ پای درخت ها جمع میشدند، با هم فلسفه می بافتند، بعضی روزها هم مانفیست های مضحکشون شون رو با هم جشن می گرفتند. از همون روز ها میدونستم، یه روزی میرم و دیگه بر نمی گردم .
یه شب یکی از دوستام خوابید، صبح که بیدار شد،گفت زندگی همه اش یک خوابه. اون یکی گفت: دنیا دور آلت من می چرخه.یکی دیگه گفت: عشق چیزی جز کردن نیست و همه ی دنیا هم گلوله ای شلیک شده به مغز. بعد هر 3 تاشون خندیدند. من اما می خواستم بگم که چیزی نگفم. فردای اون روز هیچ کدوم از اون دوستام از خواب بیدار نشدند. صبح بعد اش هم همینطور. صبح بعدی هم. هفته ی بعدش اون دوست ام که دنیا دور آلت اش می چرخید از خواب بیدار شد.دست که به آلت اش برد، دید دزدیدنش. دوباره رفت تو رخت خواب گرفت خوابید و مثل بقیه دیگه بیدار نشد.
از فرداش راه افتادم تو خیابون.سرقت مسلحانه که میکردم آدم میکشتم. با یه غول بیابونی که هر وقت میخواست با مسلسل غول تر از خودش شلیک کنه، یه سیگار برگ میذاشت گوشه ی لب اش. تا یه روز که تو رو باز دیدم. داشت تیر اندازی میکرد که گفتم تیر نزنه. این بار دیگه تو سر ام نبودی که بهشت باشی. وقتی اومدم جلو ات ، استفراغ هات تموم شد.بعد از لیسیدن، راه افتادم اینجا. اون روز رسید، روزی که رفتم و دیگه برنگشتم.
.
.
دروغ گفتم که جسد ام پیدا شد دروغ میگم که پوتین هامو لاشخور ها برده بودند. من هنوز روی یه صندلی پوسیده نشستم. سی امین گلوله رو هم به سرم شلیک میکنم که شاید همه ی این بهشت زیبای لعنتی به پایان برسه. گلوله ها همه تو سرم به خطا میره. سرم پر از سوراخ شده. از چشمهام ساچمه میریزه. منتظرم یکی از این گلوله ها بهشت رو به پایان برسونه تا شاید بتونم قلب ات رو بهت پس بدم.
لعنتی! یه روز میرم و دیگه بر نمی گردم.  
===========================================
نوشته شده در اردیبهشت ماه، بازنویسی شده ی چند شب پیش
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:4  توسط رسول اشتری  |