تبليغاتX
ملانکولیک
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال
جسدم یک ماه و بیست روز بعد، توی کوهستان های اطراف روستای آباء و اجدادیم روی یه صندلی پوسیده پیدا شد.پالتو ام هنوز به تن ام بود. لاشخور ها سر پوتین هام با هم دعوا کرده بودند، کرک و پرشون رو زمین ریخته بود. لوله ی تفنگ شکاری توی دهن ام بود. خون خشکیده ی روی صورت ام، چهره ی دلقکی رو بهم میداد که از فرط بدبختی و بیچارگی به طرز فجیعی به لودگی افتاده بود. دلقک دروغ می گفت.من تو زندگیم خوشحال نبودم، خوشی هام برای خودم نبود.وصیت نامه ام رو سوزونده بودم. وصیت کرده بودم جسدم رو بسوزونند.
.
.
تو بچگی ها هم از نبودنت مینشستم یه گوشه ناخن می جوییدم، از بودنت هم وقتی که توی صورت ام استفراغ کردی ندیدم ات.نشستم روی زمین به احترام ات بقیه ی استفراغ ها رو لیسیدم.تحریکات فمدامیک نداشتم، اون لحظه هرچی مارکی دوساد خونده بودم از ذهن ام پریده بود.بعد ها فهمیدم که میون استفراغ هات، قلب ات هم بوده، چون قورت اش داده بودم.
وقتی اون زمون ها دوستام می نشستند داستان های اروتیک سنتی تعریف می کردند، من اینقدر بچه بودم که هیچ وقت نخوام تو اون لحظه ها به تو فکر کنم. بچگی من دوران بلوغ ام بود.یک روز یکی از معلمامون پرسید: بچه ها، به نظرتون بهشت چه شکلیه؟! نوبت من که شد گفتم: خانوم! بهشت ما تو اینجامونه. وقتی با دست سر ام رو نشون دادم، معلمه زد زیر خنده، بچه ها هم باهاش خندیدند، من هم زدم زیر گریه از کلاس رفتم بیرون. چند روز بعد اش فهمیدم معلممون از شوهرش طلاق گرفته. از معلمه بدم می اومد.
زمستونها، دوستام مثل دسته های کلاغ پای درخت ها جمع میشدند، با هم فلسفه می بافتند، بعضی روزها هم مانفیست های مضحکشون شون رو با هم جشن می گرفتند. از همون روز ها میدونستم، یه روزی میرم و دیگه بر نمی گردم .
یه شب یکی از دوستام خوابید، صبح که بیدار شد،گفت زندگی همه اش یک خوابه. اون یکی گفت: دنیا دور آلت من می چرخه.یکی دیگه گفت: عشق چیزی جز کردن نیست و همه ی دنیا هم گلوله ای شلیک شده به مغز. بعد هر 3 تاشون خندیدند. من اما می خواستم بگم که چیزی نگفم. فردای اون روز هیچ کدوم از اون دوستام از خواب بیدار نشدند. صبح بعد اش هم همینطور. صبح بعدی هم. هفته ی بعدش اون دوست ام که دنیا دور آلت اش می چرخید از خواب بیدار شد.دست که به آلت اش برد، دید دزدیدنش. دوباره رفت تو رخت خواب گرفت خوابید و مثل بقیه دیگه بیدار نشد.
از فرداش راه افتادم تو خیابون.سرقت مسلحانه که میکردم آدم میکشتم. با یه غول بیابونی که هر وقت میخواست با مسلسل غول تر از خودش شلیک کنه، یه سیگار برگ میذاشت گوشه ی لب اش. تا یه روز که تو رو باز دیدم. داشت تیر اندازی میکرد که گفتم تیر نزنه. این بار دیگه تو سر ام نبودی که بهشت باشی. وقتی اومدم جلو ات ، استفراغ هات تموم شد.بعد از لیسیدن، راه افتادم اینجا. اون روز رسید، روزی که رفتم و دیگه برنگشتم.
.
.
دروغ گفتم که جسد ام پیدا شد دروغ میگم که پوتین هامو لاشخور ها برده بودند. من هنوز روی یه صندلی پوسیده نشستم. سی امین گلوله رو هم به سرم شلیک میکنم که شاید همه ی این بهشت زیبای لعنتی به پایان برسه. گلوله ها همه تو سرم به خطا میره. سرم پر از سوراخ شده. از چشمهام ساچمه میریزه. منتظرم یکی از این گلوله ها بهشت رو به پایان برسونه تا شاید بتونم قلب ات رو بهت پس بدم.
لعنتی! یه روز میرم و دیگه بر نمی گردم.  
===========================================
نوشته شده در اردیبهشت ماه، بازنویسی شده ی چند شب پیش
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:4  توسط رسول اشتری  |