|
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال
|
*در اینکه تلویزیون دروغی بیشتر نیست، کمتر باید شک کرد. اما مشکل تنها به یه دروغ ختم نشده. بازی قهرمان سازانه ی تلویزیون با مردم، یکی از بزرگترین گه خوری های تاریخ هست. اینکه بچه ها باید با اسپایدر من ها و سوپر من ها همزاد پنداری کنند و قبول کنند که مانند آنها قهرمان هایی با نیروهای فوق بشری هستند، از بزرگترین خیانت های ممکن است. خیانت آنجاییست که همزاد پنداری ها در مرحله ی کودگی هم ختم نمی شوند و با بزرگتر شدن آن بچه، قهرمان ها هم شکل طبیعی تر میگیرند و جای خودشان را به دانش آموز با هوش، دانشجوی نابغه ، کارمند موفق، همسر مهربان و کوفت های ایده آل دیگر هم می دهند و آن بچه ها را با توهم "خود این چنین بینی" و یا "در تلاش برای این چنین شدن" تبدیل به بچه های بالغ و ریشویی/سینه داری می کنند که باید به تمام این وضعیت های تخمی-قهرمانانه پایبند باشند. غافل از اینکه قهرمان بودن، تنها در این ماجرا خوابیده که باید در مرحله ی اول قبول کنیم که هیچ گه اضافه ای نیستیم و در مرحله ی بعد، یا علیه آن گهی که اذیتمان می کند بجنگیم، یا که گه را قبول کنیم و گاهن به آن هم افتخار کنیم. دیدگاه ایده آلانه و قهرمان پرورانه ی تلویزیون تنها نمود ملایم تر (اما قوی ترِی) از فاشیسم در یک جامعه است، که به جای رهنمود های تیز و تند و کاملن تحت فشار یک جامعه، به سمت جامعه ی ایده آلِ مد نظر رهبران گوز ، مردم را به آرامی و ناخودآگاه، با آموزش پرورش دو پایی که یک پا در سرگرمی دارد، به آن سو می برد. این یک طرف ماجرا.
**دن کیشوت، قهرمان ریقوی کتابی به همین اسم، پیرمردی شوریده حال ( و در متونی، اسکیزوفرنیایی) بود که انگار بعد از سالیانی، هوس شکار غول ها به سرش زده بود و حالا قصد کرده بود تا به این شکار بپردازد. این وضعیت، برای مردمی که سالها بود، غولی را ندیده بودند، جوکی بیش نبود، که اسم دن کیشوت را بر سر آن جوک می کوبید، اما دن کیشوت بر کار خود واقف بود و هر طور که قرار بود، باید غول ها را شکار می کرد. نکته ای که این میان بود، تفاوت دن کیشوت و دیدن غول ها، همچنین مردم و ندیدن غول ها بود، داستان مردم و دن کیشوت آنقدر جلو رفت که مردم دن کیشوت را از جامعه طرد کردند. پیر مردی که به خاطر خلاف بودن عقاید اش محکوم به زندگی در این وضعیت بود. از طرفی زندگی خود سروانتس و تلاش های قبلی او برای ساختن شوالیه ای اسطوره ای و نوشتن کتاب هایی در این فضا ها، که در آن زمان روی بورس فروش بودند، بی نتیجه مانده بود، طوری که حتی به خاطر بدی وضعیت زندگیو مشکل اقتصادی به زندان می افتد، و بعد از در آمدن از زندان، به بالای کوهی می رود و با فریاد این جمله که "از همتون انتقام می گیرم مادر به خطاها" دست به خلق شخصیتی برعکس قهرمان های عامه ی جامعه که شوالیه های قوی و تنومند با زره و نیروهای جادویی اند می زند که اسمش را دن کیشوت می گذارد، همان پیر مرد ریقویی که... این هم طرف دیگر.
*** دن کیشوتس، فتوبلاگ تمام "ما" هایی هست که نه خواستیم کسی غیر از خودمان باشیم، نه خواستیم که جامعه با آغوش باز ما را بپذیرد، دن کیشوتس جهان بینی چند دن کیشوت است که قرار نیست از آن چیزی که به آن باور دارند، یک پله هم پایین تر بیایند. آری، ماجرا از این قرار است.
اگر یک محله، یک خیابان در زندگی ات باشد که دوست داشته باشی و آنجا را به همه جا ترجیح بدهی کجاست؟ کوچه های حدفاصل چهارراه فرزانه تا چهارراه ششم بهمن، چون این ها تنها بهشت من بوده اند، کوچه هایی که یک نادلتنگی میرا را داشتم، اما با همان ها هم خوشحال بودم.
چه چیزی بیشتر از همه در زندگی ات آزارت داده؟
سوزن ام روی این سوال گیر می کند و دیگر جلو نمی رود...
تنبلی ام خیلی وقت ها در زندگی ام آزار ام داده، اما معمولن با آن کنار می آیم، ذره ای تمایلات جنسی سادیسمی/مازوخیستی ام مرا اذیت می کند، اما می دانم که با آن هم چه کار کنم. اینها چیزی نیستند، اما شاید تنها مسئله ای دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه آزار ام می دهد و توانایی کنار آمدن با آن را ندارم، وضعیت بی موقع حرف هایم هست. انگار به جای اینکه دهان ام جای اصلی اش، ما بین دو فک ام باشد، جای چشم سمت چپ ام قرار گرفته و دیالوگ های نامربوطی را از خود خارج می کند، انگار که حرف زدن را فراموش کرده ام و به قول فئو، زبان دیگر کاربرد معنایی اش را برایم از دست داده. شاید در نگاه اول این وضعیت چندان مهم نباشد، اما وقتی که دوست ات نشسته و در کنار ات زار می زند و تو عرضه ی آرام کردنش را هم نداری، چه برسد به اینکه بخواهی شاد اش کنی،یا وقتی که در یک جمع همه خوشحال خندان اند و تو به جای اینکه بتوانی با آنها شاد باشی یا در حدافل وضعیت با آنها ارتباط برقرار کنی، تنها گند می زنی به وضعیت و گند می زنی به حال دیگران، اذیت و آزارهایش مستقیم می خورد توی صورت ات. آن هم برای منی که شاید مهم ترین چیزهایم در زندگی ام دوستان ام بوده. همگی اینها دست به دست هم می دهند تا من کم کم باور کنم که حرف زدنم را فراموش کردم و تنها چیزهایی که از دهانم بیرون می آید، مشتی از کلمات نامربوط هستند که طبق قواعد دستور زبانی کنار هم قرار گرفته اند و جملاتی عجیب را بوجود آورده اند. گند تر از همه اینکه می دانم با این بی عرضگی هاست که هنوز شاداب در اتاق تاریک و بی پنجره اش نشسته و هر روز از کسشعر های تفت داده ی من خسته می شود تا بخوابد و فردایش هم باز...
خوش به حال ات فئو که می توانی همه ی حرف ها یا احساسات ات را با یک حرکت به بیرون می ریزی و بعد هم راحت باشی، ما که هنوز دست به خایه ایم.
از بچگی، همان وقت ها که دوستانم مرگ خودشان را با مرگ قهرمان های سریال های تلویزیونی و کارتون ها یکی می دیدند، من عادت داشتم که مردن ام را مثل مردن سیاهی لشگر های همان سریال ها و کارتون ها ببینم: یک مرگ کاملا پِرت و بی ربط، که هیچ وقت مهم نبوده و تماشاگران مردن آنها را به تخم هایشان دایورت می کردند. این وضعیت هنوز هم با من باقی مانده، هنوز هم فکر می کنم که زود فراموش می شوم، مثل مردن یک شهروند عادی مخالف دیوار برلین که در روز آخر فروپاشی دیوار، رفته زیر دیوار و در حال شعار دادن است، که ناگهان لودر ها دیوار را بر روی سرش می ریزند و مردم به جای نجات او به خوشحالی و پایکوبی ناشی از فروپاشی دیوار می پردازند. الان هم که آهنگ فانی ِ اسکارز آن براد وی را گوش می دهم، فکر می کنم که در یک دیسکو نشسته ام و همه در حال رقص شادی هستند، اما من در گوشه ای اوردوز کرده افتاده ام و مشغول جان دادنم.
که از خدا ترسیدند
جنایت را دوستان چند ساله ام کردند
که تنها سکوت کردند
جنگ را اما من شروع کردم
که از هیچ چیز نترسیدم
روزهایم را با جوانهایی می گذرانم
که فوبیای انفجار اتوبوس های خط خاوران - شهدا
هر روز در مغزشان می ترکد
شب هایم را به فکر انتقامی می گذرانم
که فردایش قرارست در دستشویی بگیرم
من یک دانه ام
من یک از کمر افتاده
من یک جوان ام
من کودکی فراموش شده در تلویزیون
من یک پدر مچاله شده در روزنامه ام
من یک مادر بخار شده در کتری
من یک دانش آموز گاییده شده بدست کادر آموزشی مجرب ام
دیگر این وضع بس است
تنها به من دو دست دهید
می خواهم پیراهن ام را جر بدهم
تنها به من یک سیخ دهید
می خواهم صدا را، سیما را کور کنم
تنها به من یک نارنجک دهید
می خواهم ضامن ذهنم را بکشم
مرا در دستشویی تنها بگذارید
این کار حداقل است
تنها می خواهم انتقام ام را بگیرم
این نوع حقایق به مرور زمان پوست تن ام را می کنند و داخل اش را پر از گاز هیدروژن می کنند.
بادکنکی ویران شده و معلق، در هوا.
تو خاطرات آدم ،روز از اون جایی شروع میشه که میخواد زور بزنه تا خوابهای
دیشب اش رو به یاد بیاره، بسته به نوع زندگی آدمها هم فشار این زور
متفاوته ، برای مثال اونایی که خیلی خوشحال اند و همیشه به آینده ی خوششون
تو چند روز و چند سال و چند ماه آینده باور کافی دارند، چندان فشاری به
خودشون نمیارند،این خوابها رو نادیده می گیرند و روز رو از جای دیگه شروع
می کنند. هرچند کارمند ها رو هم نباید از این دسته جدا بدونیم. اونایی هم
که دارند تو گذشته ی خوششون زندگی می کنند، همون بد بخت هایی که زندگیشون
ساز شکسته ای تو دستشون هست که غمگین نشستند و به نواهای خوش این ساز تو
گذشته فکر می کنند، می شینند و به خودشون اینقدر فشار میارند تا این خواب
ها رو هر طور شده به بیرون بریزند. بعضی روز ها این فشار اینقدر زیاده که
بواسیر ذهنشون(یه جایی نزدیک ضمیر ناخودآگاهشون) از گوش هاشون بیرون
میریزه.
من چیزی بین این دو دسته ام.
صبح ساعت هشت بیدار
شدم، چون قرار بود با دو از بچه ها بریم هنرستان سابقشون ، ببینیم می
تونیم یه آگراندیسور داغون پیدا کنیم یا نه.به همین خاطر تو دستشویی سر
سری به خوابهایی که دیده بودم فکر کردم، تصاویری مثل این: پیراهن راه راه،
ساختمون 13 طبقه، روسری قرمز، چهارراه ولی عصر. بعد هم که از دستشویی میام
بیرون، یه کمی به عناصر توی خواب و ارتباط هاشون فکر می کنم، به این هم
فکر می کنم که چرا هیچ وقت خواب هام کامل توی ذهن ام نمی مونه. تی شرت راه
راه همیشه یه طور هایی نماد خودم بوده، از بس که لاغر ام ، از بچگی عادت
داشتند به تن ام تی شرت ها و لباس های راه راه کنند که خط هاش به شکل افقی
عبور کرده. الان هم که سن و سال ام رفته بالا، خودم نمی تونم این نوع تی
شرت ها رو ول کنم. از هر 4 تی شرتی که دارم ، سه تاش راه راهه. خوب این از
این، اما برای دو تای دیگه نظری ندارم.
سر پا صبحونه رو میخورم ، میزنم بیرون ببینم بقیه کجاند، نیستند، میام بالا به موبایلشون زنگ می زنم، بر نمی دارند.
همشون خواب اند.
نیم ساعت بعد، وقتی با تاکسی جلوی هنرستان پیاده میشیم، موبایل یکی از بچه ها زنگ می خوره، اینقدر که موسیقی اش برام زنده میشه.
همیشه
می دونستم، اگه من حافظه ام رو از دست بدم هم، دوعنصر همیشه وجود داره که
نه تنها از ذهن ام پاک نمیشه، بلکه کمک می کنه که گذشته ی از یاد رفته ام
رو هم به یاد بیارم.این دو عنصر اینها هستند: عطر و موسیقی.
البته این موضوع برای عطر بیشتر از موسیقیه ، اما تو این یک بار ، شانس موسیقی برای زنده موندن تو ذهن ام بیشتره.
موسیقی یه همچین شعری داره:
Those autumn leaves go past my window.
Those autumn leaves of red and gold.
I see your lips those summer kisses,
Those sunburned hands I used to hold.
Since you went away the nights grow long,
And soon I''ll yearn old winter''s song
But I''ll miss you most of all, my darling
When autumn leaves start to fall
البته ناگفته نماند ، برای بیان این خاطره ، مجبور شدم اصل شعر رو پیدا کنم، وگرنه من باسن حفظ یه همچین شعر هایی رو ندارم.
به هر حال.
موسیقی
مربوط بود به تایگر لیلیز، یه گروه که تقریبا دو - سه ماه پیش به طور
مدوام مشغول شنیدن آهنگ هاشون بودم، دوره ای که تقریبا هیچ چیزی جز آفتاب
تخمی ظهرهاش، وعکس زیر ، چیز دیگه ای ازش به تو خاطرم نیست:

عکس
برای یه وبلاگ بود به اسم از ازتفاع فلان، که صاحب اش یکی از دوستام بود
که دلایلی این روز ها کمتر می بینم اش. شخصیت خود صاحب وبلاگ هیچ نکته ای
داخل اش نداره، تنها نکته، توی اسم وبلاگ و عکسش هست. این دو، یعنی(( از
ارتفاع فلان))، و عکس، ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. این که انگاری اون
پرنده ی توی عکس که به نظر ام یک کلاغ هست، داره از یه ارتفاع ((فلان))
پایین رو نگاه می کنه، به شدت عذابم میده. این ارتفاع فلان برام به اندازه
ی سیزده طبقه پریدن از یه ساختمون دردناک هست، ارتفاعی که کلمه ی فلان تو
این عکس بهم میده اندازه ی خودکشی دسته جمعی سیزده تا جوون نابالغ
ژاپنی(سن بلوغ برای ژاپنی ها بیست سال تمومه) یا یورش دسته جمعی ملخ ها
برای درو کردن مزارع کشاورزی عظیمه.
نمی دونم، شاید هم همه ی اینها یه مشت بازی زبانی اند.
بعد
از دو ساعت الافی توی هنرستان، دست خالی بر می گردیم. از مدرسه دور میشیم.
یکی از بچه سوار اتوبوس میشه تا خیابون دماوندی رو به مقصد میدون امام
حسین ترک کنه، اما دومی بقیه ی مسیر رو با من اومد.اسم این رفیق، اشکان ِ.
قرار بود بیاد خونمون تا براش توی فلش اش یه سری آلبوم جدید بریزم. صحبت
های مسیر برگشتمون به چند جمله بیشتر ختم نمیشه، اشکان، چندان اهل صحبت
کردن نیست، البته این بار مشکل از جانب من هست که ذهن ام برای حرافی و
وراجی حاضر نیست. ذهن ام هنوز پیش از ارتفاع فلان گیره، بی دلیل میخوام
اونو به خودم ربط بدم، به ارتفاع فلان ام، به یه پرنده ی لعنتی سیزده طبقه
، به پیراهن راه راه ام، به روسری قرمز. همینطور سر نخ این افکار رو پی
گرفتم، که یک دفعه می بینیم اشکان دستش رو از پنجره ی اتوبوس بیرون کرده،
توی هوا میچرخونه، چرخش های دست کاملا بی دلیله. اشکان نه قراره چیزی رو
بگیره، نه قراره با این کار لذتی ببره، یک حرکت کاملا بی خودی که تنها
دلیل اش شکستن قانونی هست که صاحب اتوبوس اون رو برای مسافر ها تعیین می
کنه: حس امنیت و صاحب قدرت بودن از جانب راننده و حس دشمنی و تحقیر شدن از
جانب مسافرین. البته اونهایی که تو این وضعت بیشتر به فکر سلامتیشون
هستند، این رو می دونند که بیرون کردن دست از یک پنجره، می تونه باعث
ایجاد مشکلاتی هم برای خود شخص و هم برای راننده بشه، اما همین اشخاص این
رو هم می دونند که این حرف چیزی غیر از یک دروغ نیست: هیچ حادثه ای تو این
وضعیت قرار نیست رخ بده، چون امکان اتفاق افتادن حادثه، یک در هزار هست،
اگر بر حسب تصادف هم ، این یک به هزار غلبه کرد، واقعا حق شخص هست که دست
اش توی اتوبوس بشکنه، چون بیش از اندازه ای آدم بد شانسی هست. اما مسئله ی
مهم در این وضعیت، شکستن قانون راننده ی اتوبوس هست. چیزی که باعث میشه
راننده احساس مالکیت به وضعیت شخص داشته باشه، و از طرفی روی اون رو برای
هر نوع سگ اخلاق بودنی باز کنه. اشکان همینطور دست اش رو از اتوبوس بیرون
نگه داشت، اینقدر که داد مسافرین هم به خاطر نگه داشتن اتوبوس در اومد،
چون راننده از پشت فرمان پیش اشکان اومده بود تا با فحش های بیشتری بتونه
اونو زیر سلطه ببره. اما ارگاسم ناشی از قانون شکنی، شنوایی اشکان رو از
کار انداخته بود.
تنها یک باز و بسته کردن دوباره ی چشم ام کافی بود،
تا همه چیز رو به حالت عادی ببینم: اشکان سر جای خودش کنار من نشسته بود و
انگار نه انگار که تا چند ثانیه پیش، دستش از ماشین بیرون بود. راننده هم
با سرعت در حال رفتن مسیر همیشگی اش بود، طوری که بقیه ی مسافرها هم مشغول
کار خودشون بودند.
یک اتفاق مسخره.
من این قضیه رو به پای
یک پرش ذهنی گذاشم، این ماجرا که تصورات در حال ساخت و ساز ام درباره ی
خواب به من غلبه کرده و حالا دارم واقعیت رو در اون دخیل میدم.
درباره
ی دست بیرون از پنجره چیزی به اشکان نمیگم، بقیه ی مسیر رو به همون شکل
ادامه میدیم و داخل ذهن ام دست به تصویر سازی از وقایع ممکن در خواب
میزنم: 1- خوب مهمترین و قلقلک دهنده ترین وضعیت می تونه این باشه که من
عاشق دختری با روسری قرمز شدم، اما به دلیل ساختار کلاسیک این عشق، بعد از
شنیدن جواب منفی دست به عملی مثل پرتاب کردن خودم از یک ساختمون سیزده
طبقه می زنم.( بدون بیان جزئیات اتفاق) 2- دختر ِ روسری قرمز، من رو دوست
داشته، من هم اون رو دوست داشتم، اما خانواده ها، ما دو تا رو دوست
نداشتند، پس خودمون رو از یک ساختمون سیزده طبقه به پایین پرت کردیم (بدون
بیان جزئیات اتفاق) 3- اصلا دختری وجوود نداشته، من به پشت بام ِ طبقه ی
سیزدهم یک خانه که در رویاها برای من بوده رفتم و مشغول سیگار کشیدن
ام(بدون بیان جزئیات) 4- من و یک دختر با روسری قرمز که احتمالا دوست
هستیم در پشت بام یک ساختمان سیزده طبقه مشغول کشیدن سیگاری هستیم، و از
اون بالا خودمون رو به پایین پرت می کنیم( توضیح اینکه: هوا سرده، من به
نرده بتونی های ساختمون تکیه دادم ، شاداب حشیش ها رو از تو یه نایلون
مشکی درمیاره، میون بخار های دهانمون بوی حشیش هم می پیچه، من سیگار ها رو
در میارم، دو نخ بهمن دول، شروع می کنم به بار زدن سیگاری ها، سیگاری ها
رو می چاقم، در طول زمان چاقیدن سیگاری ها ، شاداب فقط به من نگاه می کنه
و هر وقت متوجه میشه که من زیر چشمی در حال نگاه کردنش ام، شروع به خندیدن
میکنه، سیگارش رو بهش میدم، شروع می کنیم به کشیدن.به وسطای سیگاری که
رسیدیم، دست ام رو میندازم دور سرش، اون هم دستش اش رو میندازه دور
سرم،صورت ام رو نزدیک می کنم بهش، انگاری قراره ببوسمش، اما نه، پیشونی ام
رو آروم می کوبونم به پیشونیش، میخنده، بعد همون طور که به نرده ها تکیه
دادیم، خودمون رو یواش یواش خم می کنیم به سمت پایین، باد سوز داری
میپیچه، اول من میوفتم، بعد از چند صدم ثانیه، شاداب میوفته،صورتمون رو به
آسمونه، همونطور که در حال پایین اومدن ام، پرنده ی طبقه ی سیزدهم رو می
بینم که همونطور سر جاش خشک اش زده، درست مثل عکس. دست شاداب رو تو هوا می
گیرم. یه کام دیگه هم از سیگار ام می گیرم) حالا انگار وسط یک خیابون ایم،
من و اشکان، نمی دونم کجا میریم، اشکان دست ام رو می گیره ، با خودش می
کشه، من فقط دارم با غیظ میخندم، می پیچیم تو یه فرعی، یه سری دختر با
روسری قرمز بر خلاف ما تو کوچه و پیاده روی فرعی در حال حرکت اند، من فقط
میخندم، اشکان به شکل نامفهومی میگه" تند تر، تند تر" یا یه همچین چیزی،
شاید هم "کند تر، کند تر" اما من متوجه نمیشم، فقط میخندم. دست راست ام
سیگاره: پال مال. سیگار رو مثل انگلیسی ها بین دو انگشت خمیده ی اشاره و
میدل فینگر ام گرفتم. قصد کام گرفتن ندارم، اما به هر حال، قصد هدر دادنش
رو هم ندارم. تنها چیز آزار دهنده خنده ی بی خود ام هست. از میون جمعیت
روسری قرمز، می پیچیم داخل یه بن بست، اشکان کلید میندازه، در رو باز می
کنه، اینجا خونمونه، اشکان در رو باز می کنه، پرت ام می کنه داخل، در رو
می بنده. بی پدر، موقع انداختنم تو خونه، محکم دست ام رو کشید، ماهیچه های
دست ام خیلی درد گرفت. نیم ساعت پشت در میشینم، بقیه کام ها رو از سیگار
میگیرم، فقط میخندم.
به همین سادگی.
پا میشم، میرم دستشویی،
از ترش بودن معده ام که بگذریم، سر درد قابل تحملی رو پشت شقیقه ام احساس
می کنم، همین طور در حال شاشیدن از جام بلند میشم، زیپ شلوار ام رو می کشم
بالا، برق رو خاموش می کنم و با دست های گهی، میرم پشت کامپیوتر.
موقع
پا شدن از سر کاسه توالت، فشار عجیبی رو تو همون ناحیه از سر ام حس می
کنم، که موجب سفید شدن مردمک چشمهام میشه، طوری که چند لحظه ای چیزی رو
ندیدم، تنها حس سقوط کردن کله ام، مثل برجکی که با آر پی جی( یا همچین
چیزی) زدنش، حالا هم در حال سقوط کردن هست، بهم دست داد. به همین خاطر چند
لحظه ای رو قبل از نشستن پشت کامپیوتر، روی کف کاشی های توالت میگذرونم،
تف و کف قابل توجهی از دهان ام بیرون زده، با هعون وضعیت از روی کاشی ها
بلند میشم و بعد....
پای کامپیوتر پیام های کلوب ام رو چک میکنم: امیر
هادیز: سلام رفیق رسول، رفیق رسول سلام، امیدوارم حال ات خوب باشه. غرض از
مزاحمت اینکه میخواستم وقت قبلی برای دوئل مون مشخص کنم. پنجشنبه چطوره؟!
البته خودت که می دونی، ما یهودی ها پنجشنبه رو روز مقدسمون می دونیم، اما
به خاطر روی گل جناب عالی از این وضعیت نمیگذریم که، پس قرارمون پنجنشبه 2
بعد از ظهر،بعد کارگا فیلم. وسایل مجاز برای دوئل: چماق، تبر، چاقو،
نیمچه، قمه. راستی، اگر تونستی، کتاب لافکادیوی سیلوراستاین رو هم برام
بیار، گشتم، اما گیرش نیاوردم. مخلص شما. امیر هادیز.
اما مشکل اینجا
بود که تمام پایم کوتاه رو با صدای امیر هادیز میخوندم، صدایی که هیچ وقت
تا به حال نشنیدم، اما قدرت تجسم اش رو دارم: صدایی نزدیک به ع ع،
منتها،کمی لطیق تر و کمی تپل تر، ته صدا هم کمی حاوی طنین زنگ دار امیر
هادیزی، با ریتم "سلام رفیق رسول، رفیق رسول سلام" بود. حالا این که صدای
ع ع چطور است،
به کنار!
بعد از پایان پیام، نوبت چک کردن
آفلاین های یاهو مسنجر هست، غیر از چند فحش و توهین به جامعه ی سیاسی،
نوبت به چت با حامد میشه: حرفهایی درباره سلامتی و چاق بودن چپق. از این
حرفها بی خودی یاد چپق پدر بزرگ ام می افتم، چپقی از جنس چوب که دهانه اش
با پوکه ی گلوله ی جنگی تزئین شده و پدر بزرگم تکه تکه اش رو(سر چپق گِلی،
تنه چوبی، دهانه ی فلزی) به دست خودش، تو سالهای دوری از خانه (زمان جنگ
های ایران و روسیه) ساخته. تمامی افتخارات اش هم از همین چپق نشئت میگیره،
همه ی حس مردانگی و سر آمدی اش تو فامیل، که روزگار غریبی رو در یک جنگ
شکست خورده سپری کرده و حالا قرار بود با این قضیه به دیگران فخر بفروشه:
ما تنها یک مشت نیرو بودیم که بیشتر از 40 نفر نمی شد، اما روس ها تجهیزات
داشتند، توپ و تفنگ داشتند، ما در کل بیست قبضه تفنگ داشتیم و 13 راس اسب،
که اون ها رو به خاطر محاصره بودن به دست روس ها ، خورده بودیم.هوا به شدت
سرد بود، همون 40 نفرمون هم از سرما و گرسنگی شده بودند 15 تا. دیگه کم کم
داشتیم به این فکر می کردیم که واسه تلف نشدن، باید گوشت اون مادر مرده
های یخ زده رو بخوریم، اما هیشکی روش نمی شد این حرف رو به اون یکی بگه،
آخر سر یه عصر فرمانده مون، خدا بیامرز " آممد تقی خان کون به کون" هممون
رو جمع کرد گفت" اینطور نمیشه، یا باید شاهد باشیم تک تک مون تو این اوضاع
بمیریم، یا که گوشت یکی از این طفلی های یخ زده رو بخوریم" همون موقع بود
که همهمه تو جمعیت شروع شد، چند نفر داد زدند: ما ها حروم خور نیستیم، این
گوشت حرومه، برادرمونه. چند نفر داد زدند: ما گوشت رو تنمون نباشه، گوشت
هم ولایتی هامونو نمی خوریم، یا یه همچین چیزایی. اما یکی تو جمعیت پا شد
گفت: خوب گوشت هموطن نخوریم، گوشت اجنبی جماعت که ایراد نداره. دید که
هیشکی هیچی نگفت، آممد تقی خان - خدا رحمتش کنه - نفری یه تیر به ما ها
داد، گفت هرکی روس و عجوز مجوز نزدیک دید، با تیر بزنه، اوردنش رو یه
کاریش می کنیم، ما ها هم به پررویی هر چه تمام تر، صب تا شب کشیک دادیم،
ببینیم چی میشه. با این که تو محاصره بودیم و یه جورایی آتیش بس بود، اما
اونقدر ها هم از کشت و کشتار فاصله نگرفته بودیم، روس ها همونطور داشتند
ما رو تو گرسنگی تلف می کردند. آخرش هم تو گرگ و میش صبح، من یه سرباز
قفقازی گیر اوردم، درنگ نکردم، با گلوله گذاشتم وسط جفت چشاش. لامصب اومده
بود پشت تپه، پای زمینای ما داشت دست به آب میکرد، من و یکی دیگه رفتیم
بیرون، دست و پاش رو گرفتیم، کشون کشون آوردیمش تو، غولی بود برا خودش.
وقتی آممد تقی نره غول رو دید، کلی خوشحال شد، گفت حتما برات بعد این
اوضاع درخواست تشویقی می کنم.سرباز ِ روس رو پختند،گوشت اش رو هم خوردند. اینطوری بود که منم پوکه رو برداشتم، بقیه ی
چپق رو هم از درختا و خاک یادگاری اونجا ساختم ، کردمش سوغات زمان جنگ.
اما
با این اوضاع، تنها شکستن سر چپق کافی بود که مرگ پدر بزرگ ام رو در پی
داشته باشه، پدر بزرگ ام تو یک مراسم تدفین، بدون هیچ آممد تقی خان و اوس
شمبلی خانی تو یکی از گورستان های اطراف دهاتمون دفن شد، هنوز هم وقتی چپق
اش رو بچاقی بوی خدایان فضانورد، خدایان استامینوفن، خدایان آکسار، خدایان
نان-اگزیستنس، خدایان منقل و وافور از میون اش میزنه بیرون.
بیان این ها به حامد دلیلی نداشت، پس تنها با توهمات ام کنار اومدم.
اینجا
دیگه هیچ خاطره ای وجود نداره، من به کنار پنجره ی اتاق ام میام، طبقه ی
سیزدهم، 2-3 ماهی هست که دیگه خواب دختر های روسری قرمز رو نمی بینم، چند
هفته ای ام هست که درد ماهیچه هام خوب شده، فقط منتظر ام وقت اش برسه.
باید یه مچ گیری اساسی کنم. انگاری شبا کسی تو خوابهای من دست میبره.
_______________________________________________
این داستان ، با آلبوم Mass IIII از Amenra نوشته شده.
آدرس بلاگ صاحب عکس:
وزش بادهای سرد. شیوع طاعون از رادیو. هجوم از هر طرف به سمت غذا های نخورده ی دیشب. فراموش می کنم خود را، می خواهم تمام کنم تمامِ این خیابان های نرفته را، می خواهم نباشم جان کندن خود را در محله های طاعون زده. پشت سر ام همه چیز محو می شود. خودم را به یکی از فرعی های مهم ام می رسانم. خون جاری در جوی های اش را به یاد می آورم خون ما بود، خون من بود که با من وداع کرد در آخر این راه، در بن بست های خالی از سکنه، در غروب چنین روزی به عزا نشستند گنجشک های آسمانی که با هم فریاد زدیمشان ، دست در دست هم کتف هایمان را به هم چسباندیم، یادت نیست؟! گفتم بیا با هم سرود طعنه آمیز بخوانیم به این زندگی. گفتی که ؛ نه ، چیزی نگفتی، خندیدی، یادت رفت که من آنجا بودم. خداحافظی نکردم تو رفتی، رفتم به اولین قهوه خانه ی سر چهارراه به یاد آوردم که اینجا راه آهن است، مرزی بین سینه ی من و تو، مرزی بین خنده هایمان. تو باید می رفتی من نشستم. فهمیدم که روزی باید به خاک و خون کشیده شوم، اینجا راه آهن است، اینجا قیام است، این جا تن ام است، محله ی من، دیوار هایش را حصار می کنم دور خودم در رخت خواب.صدای sunn O))) از بلندگو ها به بیرون می ریزد، مرد ها از صندلی کنده شده، به زمین می افتند، عده ای به دیوار کوبیده می شوند. sunn O))) را اگر متافیزیک وجود داشت، سربازی می دیدم مسلسل بدست بر بالای تپه ای در سواحل نرماندی که هدف می رفت موج جمعیت را، هدف می رفتیم موج جمعیت را، نفر به نفر، تک به تک. اصلا چرا نرماندی؟ شاید آنجا اسمش چهارراه ولی عصر بود. مسلسل های نداشته یمان ، سیگار هایمان بودند که دود می شدند، اعلامیه ها بود که با شلوغی هر چه تمام تر در هوای طاعونی پخش می کردیمشان. باید فرار می کردم. مردی که در کنار ام می نشیند سگی بیش نیست که پارس می کند. به یاد می آورم اش از سال های قبل، به یاد می آورم تو را، دست هایت را که در هوا می چرخید و دودی که تو دادی به بیرون، من به توو دادم گمان ام گراس بود. وهمی که سراسر وجود ام را گرفت، می گوید مرد نشسته در کنار ام سیگار تعارف می کند. بلند می شوم به بیرون می روم و در پیاده رو تلوتلوخوران می رقصم. این جا جنگ تمام شدنی نیست. اینجا جنگ تنها خسته می شود هر بعد از ظهر. جای خستگی اش روی تن ام باقیست. حفره هایی که ساچمه به بیرون تف می کنند، هر یک چشمی می شود به چهره ام نگاه می کند و من از درد در این پیاده رو ها به خود می رقصم. باید به خانه بروم، باید تمام کنم، نمی خواهم خستگی را در این محله، نمی خواهم که سینه خیز جان دهم مسیر رفته ام را. کمی خم می شوم جلوی در، با سر فرود می آیم در کف اتاقک یخ زده ام، اینجا کمتر فضایی آزاد است. کمی بخاری، کمی پنجر، تعداد زیادی چشم.می روم به آشپزخانه، در کابینت ها می بینم :دیکلوفناک، استامینفون، متادون، دیازپام. روی کاشی ها می افتم، سرما از منفذ تن ام داخل می شود، سنگین ام. فردا که بیدار شدم خستگی ات را روی شانه هایم خواهم دید: شاداب؟ شاداب ام، بیدار شو دیگر پاهایم نای حمل کردن ات را ندارد، انگشت هایم یخ زده، قد ام به قد ات نمی رسد، که باز هم لبهایم را به لبهایت بمالم. می شنوی؟ من غذا نمی خواهم، من مسیح ام، تنها چند گلوله به من بده،سر ام را می تراشم، لخت می شوم، می روم در خیابان نعره می زنم: ولیعصر، کارگر شمالی، کهریزک، راه آهن، قیام، هیروشیما، ویتنام، ویتنام....شاید اگر روز دیگری باقی ماند، شاید اگر طاعونی در کار نبود، این خیابان ها را با هم رفتیم. تا انتها.
هیولایی سخت، انکار ناپذیر.
جوانی ام از میان دهانش تفاله بر کف آسفالت تف می شود
برای پیری نه شعری هست، نه قهرمانی، نه تفنگی
هیولا از پشت شیشه های برفکی خون ام را می مکد.
خون من آزادیست.

پوستر از: حامد سلطان نژاد
صبح یه تیکه برگه ی آلو گذاشتم تو دهنم، فهمیدم که چیزی میخواد لب ام رو سوراخ کنه، دست زدم، دیدم یه کرمه، پرت اش کردم اونور.
من هنوز اونقدر مرده نشدم که بخوام خوراک کرمها بشم. هشت ماه خواب بودم، تو این هشت ماه دست و پام دراز تر شد، دختر همسایه شوهر کرد به یه سرباز رفت تو شطرنج ، اون بالا ها درگیری شد ، بچه محل ها به گا رفتند، سرباز تشویقی گرفت، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم که مغزم پیر شده، همه رفتند رای دادند نفهمیدند اینجا آزادی نیست فرداش تو خیابون برا رای ها زجه زدند، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم چه غلطی می کنم، نشستم یه گوشه دیدم مزدورا و لباس شخصی ها با باتوم میزنند تو سرمون که نفهمیم حقمون چیه، قبول. اما دیگه بعدش نفهمی اسمش نفهمی نیست؛ اسمش خریته. حق، چیزی نیست که کسی بخواد اونو به ما هدیه کنه، عدالت هم موروثی نیست، همه ی این ها اکتسابیه، باید براشون جنگید. وقتی حرف ازجنگیدنه، دو حالت داره، یا جنگجویی ، یا مرده. مرده ها رو کرم می خوره، اما جنگجو خونی تو رگهاشه که اگه تف کنه رو دیوار ، دیوار گوز میشه...هر چند که شاید حرف ام توش اغراق داشته باشه.
بهترین تصاویر اونهایی اند که توشون یک کنش وجود داشته باشه، من از بچگی کنش ها رو دوست داشتم، البته عده ای به این اعتقاد دارند که من هنوز بچه ام، عده ای هم اعتقاد دارند که من اصلا تو زندگیم دوران کودکی نداشتم. کنش اون چیزیه که وقتی ببینیش، شاید بخوای از وسط جر بخوری، یا که این قدر زور داشته باشی تا به جا نشستن تو خونه و جر دادن خودت ، بری تو خیابون و یکی عوضی تر از خودت رو جر بدی . این ها واکنش اند، واکنش های در برابر این کنش. سایلنسر یه بند سویسایدال بلک متال هست، با آهنگ هایی که توشون پر از جیغ های گوشخراش هست. یکی از اون هایی بود که می تونست جر دادن رو اپیدمیک کنه، اما کارش تموم شد.ولی با این حال، یه چند صدا تایی رو قیل از به پایان رسیدن به واکنش ای این شکلی مبتلا کرد. این روزها هم تصاویر زندگیمون پر بود از کنش های این شکلی، کنش هایی به سبک خون های پف شده از دهن، یا صورت های له شده از باتوم. حالا دیگه این نوبت ما هست که واکنشی داشته باشیم تو زندگی این روزهامون، توی کارهای شخصی و غیر شخصی مون، تو خیابون هامون.
Band: Graveworm
Album: as Angles Reach To The Beauty

Here the cries form (the) dying mankind
In the garden of unholy ground
Whispering voices, summoning screams
Appearing shadows on my face
Far away in the dark fading light
As the ravens cry
And the pleasure of night will arrive
To fight the scarlet sky
See the sky
When angels fly
Hear their screaming pain
Out of the dark
When they leave
Her kingdom light
Soldiers of the night
The demons fight
As darkness falls upon thy face
Whispers in the dark
Swallowing the moonlight sky
The guardians of the night
Draped in sinister pain
Captured in sin
On battlefields of ancient time
The ending life begins
Upon my self
Awaken from hell
Spreading it wings
Crying out loud
The bleeding eyes of death
Forgotten realms
Under the moon
Standing in fear
Ebony tears
Symphonies in blood
Symphonies in blood
و تلویزیون تصاویری از تظاهرات اخیر پاریس را نشان می دهد، تصاویری از رکود اقتصادی در آلمان را نشان می دهد، کشته شدن دو پسر بچه توسط همکلاسی شان در یکی از دبیرستان های آمریکا را نشان می دهد، بوش را ، اوباما را، سخنرانی های رحیم پور ازغدی را نشان می دهد، تا من زیپ شلوار ام را بالا بکشم و بروم از سر کوچه یک جفت دمپایی ابری بخرم. بعد می روم پاساژ فردوسی و یک پالتو- ترجیحا بلند ترین نوع را- از روی یک مانکن می دزدم. مرد مسنی از اتاق پروف با شورتی که مارک نایک دارد به بیرون می پرد و فریاد می زند که "من خودم سوپر من ام مادر به خطاها" و فراموش می کند تا عصای خود را به قصد لشگر کشی از اتاق پروف در بیاورد. پس چند مرد از داخل ماشینی آژیر کشان به بیرون می پرند، و در بعد از ظهر یکی از همین روزها مرد مسن را دست بسته از جلوی پاساژ می برند.من به خانه باز می گردم، سر راه دو بسته تیخ ریش تراشی میخرم. سرم را با تیخ می تراشم، لخته های خون را از سرم پاک می کنم و از پشت رخت خواب خواب ها مقدار قابل توجهی تی.ان.تی و سایر مواد مورد نیاز ام را در میاورم. دور پالتو را پر از تی.ان.تی می کنم. زیر بغل هایم را با بسته های تی.ان.تی تزیین می کنم. میان حفره های دندانم، و سقف دهانم را تی.ان.تی اندود می کنم. دست به پشت می برم، و اندرونم را پر از تی.ان.تی می کنم و یاد دوستانم می افتم که همگی هم جنس باز بودند قبل از اینکه خودشان بفهمند، و یاد تمامی بچه بازهای شهر می افتم که در اتوبوس های بلیطی مشغول کار کردند بودند.آنهایی که با من آشنا بودند آلت هایشان را بریدند و سنگ به دست گرفتند، شیشه ی تمام اتوبوس های بلیطی و غیر آن را - برای احتیاط بیشتر- شکستند و فراموش کردند که با خود چه کنند. ضامن انفجاری را هم همان جا کار می گذارم، پالتو را می پوشم و یک راست پیش تو می آیم تا با دهانی تی.ان.تی اندود تو را ببوسم و بعد فراموش کنم که با خودم چه کنم. راه ام را می گیرم و در یکی از باجه های تلفنی میدان ولیعصر می ایستم. شماره ی 110 را می گیرم و بعد ضامن انفجاری را می زنم و ما تحت همه ی بندگان الهی را جر واجر می کنم تا با ما تحتی پاره به ملکوت اعلا بپیوندند.