تبليغاتX
ملانکولیک
مغز نوشت های یک "من" نه چندان خوش حال
نیمی از حقیقت در فیلم های تارانتینو خوابیده. آنقدر که حتی ممکن است جا گذاشتن اسلحه ات در آشپزخانه به بهانه ی رفتن به دستشویی ، باعث نشستن گلوله های یک اسلحه با کالیبر بالا در سینه ات شوند.آنقدر که حتی وسوسه دیدن یک عکس با قیمت پانصد هزار تومان باعث دیدن یک دوست در یک گالری شود که سر انجامی غیر از تغییر ماهیت روز ات ندارد:در نمایشگاهی از عکس های اروتیک - مذهبی در نگارخانه ی مرتضی ممیز هستم، عکس های تهوع آور با لنز واید از تمامی امامزاده ها و حرامزاده های اطراف. از این اتاق به آن اتاق میروم، عکس ها فرق چندانی با هم ندارند، در یک گوشه، روی میز، لیستی از قیمت ها را می بینم، چند تابلوی دویست هزار تومانی، چند تابلوی سیصد هزار و چهارصد هزار تومانی، یک تابلو از مجموعه ی شخصی، یک تابلو به قیمت پانصد هزار تومان، چیزی نزدیک به خون پدر... وسوسه ی دیدن این عکس ، مرا به اتاق قبلی بر می گرداند، جلوی تابلوی مجموعه ی شخصی، هیچ اتفاق خاصی در حال رخ دادن نیست، اما در جلوی تابلوی پانصد هزار تومانی، نیمه ی گیج حقیقت در حال اتفاق افتادن است: اشکان در کنار تابلو، من را وارد بازی ای می کند که در آن دچار تصادفات ذهنی ناشی از آینده ی تغییر یافته می شوم، آینده ای خیلی نزدیک. مربوط به چند ساعت دیگر. این تصادفات، حقیقت های ممکن را به خود وابسته می کنند، بر سر همه ی ما بازی در می آورند، و چیزی غیر از یک آینده ی متفاوت از ذهنیت ما به وجود نمی آورند.آینده ای که می توانست خواندن سه باره ی کتاب اعتیاد در یک عصر نیمه خوشحال، یا چت کردن در ساعت شش و بیست و پنج دقیقه ی عصر باشد،حالا متشکل شده از دیدن یک مستند تخماتیک درباره ی فیلم قدمگاه، صحبت های قابل بحث و تامل با فئو، و عصبانیت ها کافی برای یک روز.  نیمه ی دیگر حقیقت هم چیزی شبیه به یک بازی، چیزی شبیه به موسیقی خلسه آور سوناتا مونلایت بتهون، چیزی شبیه به افت فشار و چیزی شبیه به دود و بخار است. تمامی این حقیقت های قابل کنترل، در زمانی جهت داده می شوند، که ما در وضعیت غیر قابل کنترلی نشسته ایم، جایی در میان زمین و هوا ، لحظه ای مانند برداشتن قدم برای یک معلق زدن اسلوموشن در هوا، با قطعه ی سوناتا مون لایت، که جهت حرکت ات را به سمت جلو تعیین می کند، اما زمانی که سر ات نزدیک به زانو هایت، به سمت زمین است و تو مشغول پیچ خوردن ات در هوایی، ناگهان گوشه ی کت ات به میله ی آهنی ای در نزدیکی ات گیر می کند و تو با سر به زمین کوبیده می شوی: این نقطه، عطف بازی است، قسمتی که تو آینده را به جای منطق با احساس می سازی، و حاضری پای ریسک و خطر و  خراب شدنش هم ایستادگی کنی، لحظه ای شبیه به مست کردن و نعره کشیدن، فحش "گور پدر آینده" دادن.

این نوع حقایق به مرور زمان پوست تن ام را می کنند و داخل اش را پر از گاز هیدروژن می کنند.

بادکنکی ویران شده و معلق، در هوا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 2:58  توسط رسول اشتری  | 

تو خاطرات آدم ،روز از اون جایی شروع میشه که میخواد زور بزنه تا خوابهای دیشب اش رو به یاد بیاره، بسته به نوع زندگی آدمها هم فشار این زور متفاوته ، برای مثال اونایی که خیلی خوشحال اند و همیشه به آینده ی خوششون تو چند روز و چند سال و چند ماه آینده باور کافی دارند، چندان فشاری به خودشون نمیارند،این خوابها رو نادیده می گیرند و روز رو از جای دیگه شروع می کنند. هرچند کارمند ها رو هم نباید از این دسته جدا بدونیم. اونایی هم که دارند تو گذشته ی خوششون زندگی می کنند، همون بد بخت هایی که زندگیشون ساز شکسته ای تو دستشون هست که غمگین نشستند و به نواهای خوش این ساز تو گذشته فکر می کنند، می شینند و به خودشون اینقدر فشار میارند تا این خواب ها رو هر طور شده به بیرون بریزند. بعضی روز ها این فشار اینقدر زیاده که بواسیر ذهنشون(یه جایی نزدیک ضمیر ناخودآگاهشون) از گوش هاشون بیرون میریزه.

من چیزی بین این دو دسته ام.

صبح ساعت هشت بیدار شدم، چون قرار بود با دو از بچه ها بریم هنرستان سابقشون ، ببینیم می تونیم یه آگراندیسور داغون پیدا کنیم یا نه.به همین خاطر تو دستشویی سر سری به خوابهایی که دیده بودم فکر کردم، تصاویری مثل این: پیراهن راه راه، ساختمون 13 طبقه، روسری قرمز، چهارراه ولی عصر. بعد هم که از دستشویی میام بیرون، یه کمی به عناصر توی خواب و ارتباط هاشون فکر می کنم، به این هم فکر می کنم که چرا هیچ وقت خواب هام کامل توی ذهن ام نمی مونه. تی شرت راه راه همیشه یه طور هایی نماد خودم بوده، از بس که لاغر ام ، از بچگی عادت داشتند به تن ام تی شرت ها و لباس های راه راه کنند که خط هاش به شکل افقی عبور کرده. الان هم که سن و سال ام رفته بالا، خودم نمی تونم این نوع تی شرت ها رو ول کنم. از هر 4 تی شرتی که دارم ، سه تاش راه راهه. خوب این از این، اما برای دو تای دیگه نظری ندارم.
سر پا صبحونه رو میخورم ، میزنم بیرون ببینم بقیه کجاند، نیستند، میام بالا به موبایلشون زنگ می زنم، بر نمی دارند.

همشون خواب اند.

نیم ساعت بعد، وقتی با تاکسی جلوی هنرستان پیاده میشیم، موبایل یکی از بچه ها زنگ می خوره، اینقدر که موسیقی اش برام زنده میشه.
همیشه می دونستم، اگه من حافظه ام رو از دست بدم هم، دوعنصر همیشه وجود داره که نه تنها از ذهن ام پاک نمیشه، بلکه کمک می کنه که گذشته ی از یاد رفته ام رو هم به یاد بیارم.این دو عنصر اینها هستند: عطر و موسیقی.
البته این موضوع برای عطر بیشتر از موسیقیه ، اما تو این یک بار ، شانس موسیقی برای زنده موندن تو ذهن ام بیشتره.
موسیقی یه همچین شعری داره:
Those autumn leaves go past my window.
Those autumn leaves of red and gold.

I see your lips those summer kisses,
Those sunburned hands I used to hold.

Since you went away the nights grow long,
And soon I''ll yearn old winter''s song

But I''ll miss you most of all, my darling
When autumn leaves start to fall

البته ناگفته نماند ، برای بیان این خاطره ، مجبور شدم اصل شعر رو پیدا کنم، وگرنه من باسن حفظ یه همچین شعر هایی رو ندارم.

به هر حال.

موسیقی مربوط بود به تایگر لیلیز، یه گروه که تقریبا دو - سه ماه پیش به طور مدوام مشغول شنیدن آهنگ هاشون بودم، دوره ای که تقریبا هیچ چیزی جز آفتاب تخمی ظهرهاش، وعکس زیر ، چیز دیگه ای ازش به تو خاطرم نیست:



عکس برای یه وبلاگ بود به اسم از ازتفاع فلان، که صاحب اش یکی از دوستام بود که دلایلی این روز ها کمتر می بینم اش. شخصیت خود صاحب وبلاگ هیچ نکته ای داخل اش نداره،  تنها نکته، توی اسم وبلاگ و عکسش هست. این دو، یعنی(( از ارتفاع فلان))، و عکس، ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. این که انگاری اون پرنده ی توی عکس که به نظر ام یک کلاغ هست، داره از یه ارتفاع ((فلان)) پایین رو نگاه می کنه، به شدت عذابم میده. این ارتفاع فلان برام به اندازه ی سیزده طبقه پریدن از یه ساختمون دردناک هست، ارتفاعی که کلمه ی فلان تو این عکس بهم میده اندازه ی خودکشی دسته جمعی سیزده تا جوون نابالغ ژاپنی(سن بلوغ برای ژاپنی ها بیست سال تمومه) یا یورش دسته جمعی ملخ ها برای درو کردن مزارع کشاورزی عظیمه.

نمی دونم، شاید هم همه ی اینها یه مشت بازی زبانی اند.

بعد از دو ساعت الافی توی هنرستان، دست خالی بر می گردیم. از مدرسه دور میشیم. یکی از بچه سوار اتوبوس میشه تا خیابون دماوندی رو به مقصد میدون امام حسین ترک کنه، اما دومی بقیه ی مسیر رو با من اومد.اسم این رفیق، اشکان ِ. قرار بود بیاد خونمون تا براش توی فلش اش یه سری آلبوم جدید بریزم. صحبت های مسیر برگشتمون به چند جمله بیشتر ختم نمیشه، اشکان، چندان اهل صحبت کردن نیست، البته این بار مشکل از جانب من هست که ذهن ام برای حرافی و وراجی حاضر نیست. ذهن ام هنوز پیش از ارتفاع فلان گیره، بی دلیل میخوام اونو به خودم ربط بدم، به ارتفاع فلان ام، به یه پرنده ی لعنتی سیزده طبقه ، به پیراهن راه راه ام، به روسری قرمز. همینطور سر نخ این افکار رو پی گرفتم، که یک دفعه می بینیم اشکان دستش رو از پنجره ی اتوبوس بیرون کرده، توی هوا میچرخونه، چرخش های دست کاملا بی دلیله. اشکان نه قراره چیزی رو بگیره، نه قراره با این کار لذتی ببره، یک حرکت کاملا بی خودی که تنها دلیل اش شکستن قانونی هست که صاحب اتوبوس اون رو برای مسافر ها تعیین می کنه: حس امنیت و صاحب قدرت بودن از جانب راننده و حس دشمنی و تحقیر شدن از جانب مسافرین. البته اونهایی که تو این وضعت بیشتر به فکر سلامتیشون هستند، این رو می دونند که بیرون کردن دست از یک پنجره، می تونه باعث ایجاد مشکلاتی هم برای خود شخص و هم برای راننده بشه، اما همین اشخاص این رو هم می دونند که این حرف چیزی غیر از یک دروغ نیست: هیچ حادثه ای تو این وضعیت قرار نیست رخ بده، چون امکان اتفاق افتادن حادثه، یک در هزار هست، اگر بر حسب تصادف هم ، این یک به هزار غلبه کرد، واقعا حق شخص هست که دست اش توی اتوبوس بشکنه، چون بیش از اندازه ای آدم بد شانسی هست. اما مسئله ی مهم در این وضعیت، شکستن قانون راننده ی اتوبوس هست. چیزی که باعث میشه راننده احساس مالکیت به وضعیت شخص داشته باشه، و از طرفی روی اون رو برای هر نوع سگ اخلاق بودنی باز کنه. اشکان همینطور دست اش رو از اتوبوس بیرون نگه داشت، اینقدر که داد مسافرین هم به خاطر نگه داشتن اتوبوس در اومد، چون راننده از پشت فرمان پیش اشکان اومده بود تا با فحش های بیشتری بتونه اونو زیر سلطه ببره. اما ارگاسم ناشی از قانون شکنی، شنوایی اشکان رو از کار انداخته بود.
 تنها یک باز و بسته کردن دوباره ی چشم ام کافی بود، تا همه چیز رو به حالت عادی ببینم: اشکان سر جای خودش کنار من نشسته بود و انگار نه انگار که تا چند ثانیه پیش، دستش از ماشین بیرون بود. راننده هم با سرعت در حال رفتن مسیر همیشگی اش بود، طوری که بقیه ی مسافرها هم مشغول کار خودشون بودند.

یک اتفاق مسخره.

من این قضیه رو به پای یک پرش ذهنی گذاشم، این ماجرا که تصورات در حال ساخت و ساز ام درباره ی خواب به من غلبه کرده و حالا دارم واقعیت رو در اون دخیل میدم.
درباره ی دست بیرون از پنجره چیزی به اشکان نمیگم، بقیه ی مسیر رو به همون شکل ادامه میدیم و داخل ذهن ام دست به تصویر سازی از وقایع ممکن در خواب میزنم: 1- خوب مهمترین و قلقلک دهنده ترین وضعیت می تونه این باشه که من عاشق دختری با روسری قرمز شدم، اما به دلیل ساختار کلاسیک این عشق، بعد از شنیدن جواب منفی دست به عملی مثل پرتاب کردن خودم از یک ساختمون سیزده طبقه می زنم.( بدون بیان جزئیات اتفاق) 2- دختر ِ روسری قرمز، من رو دوست داشته، من هم اون رو دوست داشتم، اما خانواده ها، ما دو تا رو دوست نداشتند، پس خودمون رو از یک ساختمون سیزده طبقه به پایین پرت کردیم (بدون بیان جزئیات اتفاق) 3- اصلا دختری وجوود نداشته، من به پشت بام ِ طبقه ی سیزدهم یک خانه که در رویاها برای من بوده رفتم و مشغول سیگار کشیدن ام(بدون بیان جزئیات) 4- من و یک دختر با روسری قرمز که احتمالا دوست هستیم در پشت بام  یک ساختمان سیزده طبقه مشغول کشیدن سیگاری هستیم، و از اون بالا خودمون رو به پایین پرت می کنیم( توضیح اینکه: هوا سرده، من به نرده بتونی های ساختمون تکیه دادم ، شاداب حشیش ها رو از تو یه نایلون مشکی درمیاره، میون بخار های دهانمون بوی حشیش هم می پیچه، من سیگار ها رو در میارم، دو نخ بهمن دول، شروع می کنم به بار زدن سیگاری ها، سیگاری ها رو می چاقم، در طول زمان چاقیدن سیگاری ها ، شاداب فقط به من نگاه می کنه و هر وقت متوجه میشه که من زیر چشمی در حال نگاه کردنش ام، شروع به خندیدن میکنه، سیگارش رو بهش میدم، شروع می کنیم به کشیدن.به وسطای سیگاری که رسیدیم، دست ام رو میندازم دور سرش، اون هم دستش اش رو میندازه دور سرم،صورت ام رو نزدیک می کنم بهش، انگاری قراره ببوسمش، اما نه، پیشونی ام رو آروم می کوبونم به پیشونیش، میخنده، بعد همون طور که به نرده ها تکیه دادیم، خودمون رو یواش یواش خم می کنیم به سمت پایین، باد سوز داری میپیچه، اول من میوفتم، بعد از چند صدم ثانیه، شاداب میوفته،صورتمون رو به آسمونه، همونطور که در حال پایین اومدن ام، پرنده ی طبقه ی سیزدهم رو می بینم که همونطور سر جاش خشک اش زده، درست مثل عکس. دست شاداب رو تو هوا می گیرم. یه کام دیگه هم از سیگار ام می گیرم) حالا انگار وسط یک خیابون ایم، من و اشکان، نمی دونم کجا میریم، اشکان دست ام رو می گیره ، با خودش می کشه، من فقط دارم با غیظ میخندم، می پیچیم تو یه فرعی، یه سری دختر با روسری قرمز بر خلاف ما تو کوچه و پیاده روی فرعی در حال حرکت اند، من فقط میخندم، اشکان به شکل نامفهومی میگه" تند تر، تند تر" یا یه همچین چیزی، شاید هم "کند تر، کند تر" اما من متوجه نمیشم، فقط میخندم. دست راست ام سیگاره: پال مال. سیگار رو مثل انگلیسی ها بین دو انگشت خمیده ی اشاره و میدل فینگر ام گرفتم. قصد کام گرفتن ندارم، اما به هر حال، قصد هدر دادنش رو هم ندارم. تنها چیز آزار دهنده خنده ی بی خود ام هست. از میون جمعیت روسری قرمز، می پیچیم داخل یه بن بست، اشکان کلید میندازه، در رو باز می کنه، اینجا خونمونه، اشکان در رو باز می کنه، پرت ام می کنه داخل، در رو می بنده. بی پدر، موقع انداختنم تو خونه، محکم دست ام رو کشید، ماهیچه های دست ام خیلی درد گرفت. نیم ساعت پشت در میشینم، بقیه کام ها رو از سیگار میگیرم، فقط میخندم.

به همین سادگی.

پا میشم، میرم دستشویی، از ترش بودن معده ام که بگذریم، سر درد قابل تحملی رو پشت شقیقه ام احساس می کنم، همین طور در حال شاشیدن از جام بلند میشم، زیپ شلوار ام رو می کشم بالا، برق رو خاموش می کنم و با دست های گهی، میرم پشت کامپیوتر.
موقع پا شدن از سر کاسه توالت، فشار عجیبی رو تو همون ناحیه از سر ام حس می کنم، که موجب سفید شدن مردمک چشمهام میشه، طوری که چند لحظه ای چیزی رو ندیدم، تنها حس سقوط کردن کله ام، مثل برجکی که با آر پی جی( یا همچین چیزی) زدنش، حالا هم در حال سقوط کردن هست، بهم دست داد. به همین خاطر چند لحظه ای رو قبل از نشستن پشت کامپیوتر، روی کف کاشی های توالت میگذرونم، تف و کف قابل توجهی از دهان ام بیرون زده، با هعون وضعیت از روی کاشی ها بلند میشم و بعد....
پای کامپیوتر پیام های کلوب ام رو چک میکنم: امیر هادیز: سلام رفیق رسول، رفیق رسول سلام، امیدوارم حال ات خوب باشه. غرض از مزاحمت اینکه میخواستم وقت قبلی برای دوئل مون مشخص کنم. پنجشنبه چطوره؟! البته خودت که می دونی، ما یهودی ها پنجشنبه رو روز مقدسمون می دونیم، اما به خاطر روی گل جناب عالی از این وضعیت نمیگذریم که، پس قرارمون پنجنشبه 2 بعد از ظهر،بعد کارگا فیلم. وسایل مجاز برای دوئل: چماق، تبر، چاقو، نیمچه، قمه. راستی، اگر تونستی، کتاب لافکادیوی سیلوراستاین رو هم برام بیار، گشتم، اما گیرش نیاوردم. مخلص شما. امیر هادیز.
اما مشکل اینجا بود که تمام پایم کوتاه رو با صدای امیر هادیز میخوندم، صدایی که هیچ وقت تا به حال نشنیدم، اما قدرت تجسم اش رو دارم: صدایی نزدیک به ع ع، منتها،کمی لطیق تر و کمی تپل تر، ته صدا هم کمی حاوی طنین زنگ دار امیر هادیزی، با ریتم "سلام رفیق رسول، رفیق رسول سلام" بود. حالا این که صدای ع ع چطور است،

به کنار!

بعد از پایان پیام،  نوبت چک کردن آفلاین های یاهو مسنجر هست، غیر از چند فحش و توهین به جامعه ی سیاسی، نوبت به چت با حامد میشه: حرفهایی درباره سلامتی و چاق بودن چپق. از این حرفها بی خودی یاد چپق پدر بزرگ ام می افتم، چپقی از جنس چوب که دهانه اش با پوکه ی گلوله ی جنگی تزئین شده و پدر بزرگم تکه تکه اش رو(سر چپق گِلی، تنه چوبی، دهانه ی فلزی) به دست خودش، تو سالهای دوری از خانه (زمان جنگ های ایران و روسیه) ساخته. تمامی افتخارات اش هم از همین چپق نشئت میگیره، همه ی حس مردانگی و سر آمدی اش تو فامیل، که روزگار غریبی رو در یک جنگ شکست خورده سپری کرده و حالا قرار بود با این قضیه به دیگران فخر بفروشه: ما تنها یک مشت نیرو بودیم که بیشتر از 40 نفر نمی شد، اما روس ها تجهیزات داشتند، توپ و تفنگ داشتند، ما در کل بیست قبضه تفنگ داشتیم و 13 راس اسب، که اون ها رو به خاطر محاصره بودن به دست روس ها ، خورده بودیم.هوا به شدت سرد بود، همون 40 نفرمون هم از سرما و گرسنگی شده بودند 15 تا. دیگه کم کم داشتیم به این فکر می کردیم که واسه تلف نشدن، باید گوشت اون مادر مرده های یخ زده رو بخوریم، اما هیشکی روش نمی شد این حرف رو به اون یکی بگه، آخر سر یه عصر فرمانده مون، خدا بیامرز " آممد تقی خان کون به کون" هممون رو جمع کرد گفت" اینطور نمیشه، یا باید شاهد باشیم تک تک مون تو این اوضاع بمیریم، یا که گوشت یکی از این طفلی های یخ زده رو بخوریم" همون موقع بود که همهمه تو جمعیت شروع شد، چند نفر داد زدند: ما ها حروم خور نیستیم، این گوشت حرومه، برادرمونه. چند نفر داد زدند: ما گوشت رو تنمون نباشه، گوشت هم ولایتی هامونو نمی خوریم، یا یه همچین چیزایی. اما یکی تو جمعیت پا شد گفت: خوب گوشت هموطن نخوریم، گوشت اجنبی جماعت که ایراد نداره. دید که هیشکی هیچی نگفت، آممد تقی خان - خدا رحمتش کنه - نفری یه تیر به ما ها داد، گفت هرکی روس و عجوز مجوز نزدیک دید، با تیر بزنه، اوردنش رو یه کاریش می کنیم، ما ها هم به پررویی هر چه تمام تر، صب تا شب کشیک دادیم، ببینیم چی میشه. با این که تو محاصره بودیم و یه جورایی آتیش بس بود، اما اونقدر ها هم از کشت و کشتار فاصله نگرفته بودیم، روس ها همونطور داشتند ما رو تو گرسنگی تلف می کردند. آخرش هم تو گرگ و میش صبح، من یه سرباز قفقازی گیر اوردم، درنگ نکردم، با گلوله گذاشتم وسط جفت چشاش. لامصب اومده بود پشت تپه، پای زمینای ما داشت دست به آب میکرد، من و یکی دیگه رفتیم بیرون، دست و پاش رو گرفتیم، کشون کشون آوردیمش تو، غولی بود برا خودش. وقتی آممد تقی نره غول رو دید، کلی خوشحال شد، گفت حتما برات بعد این اوضاع درخواست تشویقی می کنم.سرباز ِ روس رو پختند،گوشت اش رو هم خوردند. اینطوری بود که منم پوکه رو برداشتم، بقیه ی چپق رو هم از درختا و خاک یادگاری اونجا ساختم ، کردمش سوغات زمان جنگ.
اما با این اوضاع، تنها شکستن سر چپق کافی بود که مرگ پدر بزرگ ام رو در پی داشته باشه، پدر بزرگ ام تو یک مراسم تدفین، بدون هیچ آممد تقی خان و اوس شمبلی خانی تو یکی از گورستان های اطراف دهاتمون دفن شد، هنوز هم وقتی چپق اش رو بچاقی بوی خدایان فضانورد، خدایان استامینوفن، خدایان آکسار، خدایان نان-اگزیستنس، خدایان منقل و وافور از میون اش میزنه بیرون.
بیان این ها به حامد دلیلی نداشت، پس تنها با توهمات ام کنار اومدم.
اینجا دیگه هیچ خاطره ای وجود نداره، من به کنار پنجره ی اتاق ام میام، طبقه ی سیزدهم، 2-3 ماهی هست که دیگه خواب دختر های روسری قرمز رو نمی بینم، چند هفته ای ام هست که درد ماهیچه هام خوب شده، فقط منتظر ام وقت اش برسه. باید یه مچ گیری اساسی کنم. انگاری شبا کسی تو خوابهای من دست میبره.


_______________________________________________

این داستان ، با آلبوم Mass IIII از Amenra نوشته شده.

آدرس بلاگ صاحب عکس:

از ارتفاع فلان 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:37  توسط رسول اشتری  | 

وزش بادهای سرد. شیوع طاعون از رادیو. هجوم از هر طرف به سمت غذا های نخورده ی دیشب. فراموش می کنم خود را، می خواهم تمام کنم تمامِ این خیابان های نرفته را، می خواهم نباشم جان کندن خود را در محله های طاعون زده. پشت سر ام همه چیز محو می شود. خودم را به یکی از فرعی های مهم ام می رسانم. خون جاری در جوی های اش را به یاد می آورم خون ما بود، خون من بود که با من وداع کرد در آخر این راه، در بن بست های خالی از سکنه، در غروب چنین روزی به عزا نشستند گنجشک های آسمانی که  با هم فریاد زدیمشان ، دست در دست هم کتف هایمان را به هم چسباندیم، یادت نیست؟! گفتم بیا با هم سرود طعنه آمیز بخوانیم به این زندگی. گفتی که ؛ نه ، چیزی نگفتی، خندیدی، یادت رفت که من آنجا بودم. خداحافظی نکردم تو رفتی، رفتم به اولین قهوه خانه ی سر چهارراه به یاد آوردم که اینجا راه آهن است، مرزی بین سینه ی من و تو، مرزی بین خنده هایمان. تو باید می رفتی من نشستم. فهمیدم که روزی باید به خاک و خون کشیده شوم، اینجا راه آهن است، اینجا قیام است، این جا تن ام است، محله ی من، دیوار هایش را حصار می کنم دور خودم در رخت خواب.صدای sunn O))) از بلندگو ها به بیرون می ریزد، مرد ها از صندلی کنده شده، به زمین می افتند، عده ای به دیوار کوبیده می شوند. sunn O))) را اگر متافیزیک وجود داشت، سربازی می دیدم مسلسل بدست بر بالای تپه ای در سواحل نرماندی که هدف می رفت موج جمعیت را، هدف می رفتیم موج جمعیت را، نفر به نفر، تک به تک. اصلا چرا نرماندی؟ شاید آنجا اسمش چهارراه ولی عصر بود. مسلسل های نداشته یمان ، سیگار هایمان بودند که دود می شدند، اعلامیه ها بود که با شلوغی هر چه تمام تر در هوای طاعونی پخش می کردیمشان. باید فرار می کردم. مردی که در کنار ام می نشیند سگی بیش نیست که پارس می کند. به یاد می آورم اش از سال های قبل، به یاد می آورم تو را، دست هایت را که در هوا می چرخید و دودی که تو دادی به بیرون، من به توو دادم گمان ام گراس بود. وهمی که سراسر وجود ام را گرفت، می گوید مرد نشسته در کنار ام سیگار تعارف می کند. بلند می شوم به بیرون می روم و در پیاده رو تلوتلوخوران می رقصم. این جا جنگ تمام شدنی نیست. اینجا جنگ تنها خسته می شود هر بعد از ظهر. جای خستگی اش روی تن ام باقیست. حفره هایی که ساچمه به بیرون تف می کنند، هر یک چشمی می شود به چهره ام نگاه می کند و من از درد در این پیاده رو ها به خود می رقصم. باید به خانه بروم، باید تمام کنم، نمی خواهم خستگی را در این محله، نمی خواهم که سینه خیز جان دهم مسیر رفته ام را. کمی خم می شوم جلوی در، با سر فرود می آیم در کف اتاقک یخ زده ام، اینجا کمتر فضایی آزاد است. کمی بخاری، کمی پنجر، تعداد زیادی چشم.می روم به آشپزخانه، در کابینت ها می بینم :دیکلوفناک، استامینفون، متادون، دیازپام. روی کاشی ها می افتم، سرما از منفذ تن ام داخل می شود، سنگین ام. فردا که بیدار شدم خستگی ات را روی شانه هایم خواهم دید: شاداب؟ شاداب ام، بیدار شو دیگر پاهایم نای حمل کردن ات را ندارد، انگشت هایم یخ زده، قد ام به قد ات نمی رسد، که باز هم لبهایم را به لبهایت بمالم. می شنوی؟ من غذا نمی خواهم، من مسیح ام، تنها چند گلوله به من بده،سر ام را می تراشم، لخت می شوم، می روم در خیابان نعره می زنم: ولیعصر، کارگر شمالی، کهریزک، راه آهن، قیام، هیروشیما، ویتنام، ویتنام....شاید اگر روز دیگری باقی ماند، شاید اگر طاعونی در کار نبود، این خیابان ها را با هم رفتیم. تا انتها.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:58  توسط رسول اشتری  | 

خونی که بر جعبه ریخته شده، روشنایی را می پوشاند.

هیولایی سخت، انکار ناپذیر.

جوانی ام از میان دهانش تفاله بر کف آسفالت تف می شود

برای پیری نه شعری هست، نه قهرمانی، نه تفنگی

هیولا از پشت شیشه های برفکی خون ام را می مکد.

خون من آزادیست.

 

 

پوستر از: حامد سلطان نژاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:29  توسط رسول اشتری  | 

وقتی یه کرم رو لبهات می خزه چه احساسی داری؟ مردگی

صبح یه تیکه برگه ی آلو گذاشتم تو دهنم، فهمیدم که چیزی میخواد لب ام رو سوراخ کنه، دست زدم، دیدم یه کرمه، پرت اش کردم اونور.

من هنوز اونقدر مرده نشدم که بخوام خوراک کرمها بشم. هشت ماه خواب بودم، تو این هشت ماه دست و پام دراز تر شد، دختر همسایه شوهر کرد به یه سرباز رفت تو شطرنج ، اون بالا ها درگیری شد ، بچه محل ها به گا رفتند، سرباز تشویقی گرفت، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم که مغزم پیر شده، همه رفتند رای دادند نفهمیدند اینجا آزادی نیست فرداش تو خیابون برا رای ها زجه زدند، قبول. هشت ماه خواب بودم نفهمیدم چه غلطی می کنم، نشستم یه گوشه دیدم مزدورا و لباس شخصی ها با باتوم میزنند تو سرمون که نفهمیم حقمون چیه، قبول. اما دیگه بعدش نفهمی اسمش نفهمی نیست؛ اسمش خریته. حق، چیزی نیست که کسی بخواد اونو به ما هدیه کنه، عدالت هم موروثی نیست، همه ی این ها اکتسابیه، باید براشون جنگید. وقتی حرف ازجنگیدنه، دو حالت داره، یا جنگجویی ، یا مرده. مرده ها رو کرم می خوره، اما جنگجو خونی تو رگهاشه که اگه تف کنه رو دیوار ، دیوار گوز میشه...هر چند که شاید حرف ام توش اغراق داشته باشه.

بهترین تصاویر اونهایی اند که توشون یک کنش وجود داشته باشه، من از بچگی کنش ها رو دوست داشتم، البته عده ای به این اعتقاد دارند که من هنوز بچه ام، عده ای هم اعتقاد دارند که من اصلا تو زندگیم دوران کودکی نداشتم. کنش اون چیزیه که وقتی ببینیش، شاید بخوای از وسط جر بخوری، یا که این قدر زور داشته باشی تا به جا نشستن تو خونه و جر دادن خودت ، بری تو خیابون و یکی عوضی تر از خودت رو جر بدی . این ها واکنش اند، واکنش های در برابر این کنش. سایلنسر یه بند سویسایدال بلک متال هست، با آهنگ هایی که توشون پر از جیغ های گوشخراش هست. یکی از اون هایی بود که می تونست جر دادن رو اپیدمیک کنه، اما کارش تموم شد.ولی با این حال، یه چند صدا تایی رو قیل از به پایان رسیدن به واکنش ای این شکلی مبتلا کرد. این روزها هم تصاویر زندگیمون پر بود از کنش های این شکلی، کنش هایی به سبک خون های پف شده از دهن، یا صورت های له شده از باتوم. حالا دیگه این نوبت ما هست که واکنشی داشته باشیم تو زندگی این روزهامون، توی کارهای شخصی و غیر شخصی مون، تو خیابون هامون. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:46  توسط رسول اشتری  | 

‌Band: Graveworm

Album: as Angles Reach To The Beauty

 

Here the cries form (the) dying mankind
In the garden of unholy ground
Whispering voices, summoning screams
Appearing shadows on my face

Far away in the dark fading light
As the ravens cry
And the pleasure of night will arrive
To fight the scarlet sky

See the sky
When angels fly
Hear their screaming pain
Out of the dark

When they leave
Her kingdom light
Soldiers of the night
The demons fight

As darkness falls upon thy face
Whispers in the dark
Swallowing the moonlight sky
The guardians of the night
Draped in sinister pain
Captured in sin
On battlefields of ancient time
The ending life begins

Upon my self
Awaken from hell
Spreading it wings
Crying out loud
The bleeding eyes of death

Forgotten realms
Under the moon
Standing in fear
Ebony tears
Symphonies in blood

Symphonies in blood

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:7  توسط رسول اشتری  | 

و تلویزیون تصاویری از تظاهرات اخیر پاریس را نشان می دهد، تصاویری از رکود اقتصادی در آلمان را نشان می دهد، کشته شدن دو پسر بچه توسط همکلاسی شان در یکی از دبیرستان های آمریکا را نشان می دهد، بوش را ، اوباما را، سخنرانی های رحیم پور ازغدی را نشان می دهد، تا من زیپ شلوار ام را بالا بکشم و بروم از سر کوچه یک جفت دمپایی ابری بخرم. بعد می روم پاساژ فردوسی و یک پالتو- ترجیحا بلند ترین نوع را- از روی یک مانکن می دزدم. مرد مسنی از اتاق پروف با شورتی که مارک نایک دارد به بیرون می پرد و فریاد می زند که "من خودم سوپر من ام مادر به خطاها" و فراموش می کند تا عصای خود را به قصد لشگر کشی از اتاق پروف در بیاورد. پس چند مرد از داخل ماشینی آژیر کشان به بیرون می پرند، و در بعد از ظهر یکی از همین روزها مرد مسن را دست بسته از جلوی پاساژ می برند.من به خانه باز می گردم، سر راه دو بسته تیخ ریش تراشی میخرم. سرم را با تیخ می تراشم، لخته های خون را از سرم پاک می کنم و از پشت رخت خواب خواب ها مقدار قابل توجهی تی.ان.تی و سایر مواد مورد نیاز ام را در میاورم. دور پالتو را پر از تی.ان.تی می کنم. زیر بغل هایم را با بسته های تی.ان.تی تزیین می کنم. میان حفره های دندانم، و سقف دهانم را تی.ان.تی اندود می کنم. دست به پشت می برم، و اندرونم را پر از تی.ان.تی می کنم و یاد دوستانم می افتم که همگی هم جنس باز بودند قبل از اینکه خودشان بفهمند، و یاد تمامی بچه بازهای شهر می افتم که در اتوبوس های بلیطی مشغول کار کردند بودند.آنهایی که با من آشنا بودند آلت هایشان را بریدند و سنگ به دست گرفتند، شیشه ی تمام اتوبوس های بلیطی و غیر آن را - برای احتیاط بیشتر- شکستند و فراموش کردند که با خود چه کنند. ضامن انفجاری را هم همان جا کار می گذارم، پالتو را می پوشم و یک راست پیش تو می آیم تا با دهانی تی.ان.تی اندود تو را ببوسم و بعد فراموش کنم که با خودم چه کنم. راه ام را می گیرم و در یکی از باجه های تلفنی میدان ولیعصر می ایستم. شماره ی 110 را می گیرم و بعد ضامن انفجاری را می زنم و ما تحت همه ی بندگان الهی را جر واجر می کنم تا با ما تحتی پاره به ملکوت اعلا بپیوندند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:31  توسط رسول اشتری  | 

اومدم نشستم تو كافي نت دارم يه آهنگ از امپايريوم گوش ميدم پنچره ها مات ميشن.Einsam, Verloren, Den Li Performed . بدنم بو گند ميده، تازه رفتم حموم اما نميدونم چي شده. يه پيج تو متال آرشيوز باز كردم ، يه پيج تو پتك،يكي تو كلوب. هيچ خبري نيست، از بس خبري نيست فكر مي كنم همه جا راكد شده داره مي گنده. امپايريوم تو اوج رفت كنار، خواننده شون ماركوس استاك اومد گفت ديگه با اين بند كاري نداريم، بايد ببنديم همه طرفداراشونو تو كف گذاشتند. بقيه ي بند هاش هم بد نيست اما دست به خايه ي امپايريوم هم نميشن؛ امپايريوم واسه هميشه رفت. بعضي وقت ها حس مي كنم كه نسبتي با خود دن كيشوت داشتم.موقعي كه همه داشتند دوست دختراشونو ده تا ده تا ميبردن  كافي شاپ و جمشيديه براشون گيتار ميزدن آواز اگه يه روز بري سفر مي خوندند من داشتم تو پشت بوم خونمون عاشقانه مي سرودم با صداي آرال. گه به قبرشون، شواليه ها همگي پيروزند، حتي اگه دشمنشون آسياب هاي بادي باشند. زور نداشتم برم سيگاري بشم، عاشقانه هام تموم شد. حالا هر روز ميرم پشت بوم ميشينم مي نويسم كه قراره يه روز مردم رو تيكه تيكه كنم. با همين دستهام. هزار تا دليل دارم برا كارم كه كلا مهم نيست. مهم پيروزي شواليه هاست. آهنگ تموم شد شيشه ها به حالت اول برگشتند؛ يه دختره از اين طرف خيابون با كوله پشتي داره ميره اون طرف يكي منتظرشه؛ گمونم دوست پسرش بود ؛ آره، رفتند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 19:18  توسط رسول اشتری  | 

اینکه آدم بعد چد ماه بر میگرده قبل تر ها رو میبینه اصولا کار مزخرفیه مخصوصا این که وبلاگ نویس باشی. چند شب پیش زیر لحاف اینو فهمیدم سریع با شورت از رخت خواب پریدم بیرون تو آشپزخونه همه جمع شدند گفتند چی کار داری می کنه؟ گفتم  گشنمه اومدم چیزی بخورم. به من چه که قراره بقیه تعجب کنند مگه یه آدم لاقرِ رو به موت هست حق نداره که چیزی بخوره؟! گریم که خواستم لاغر رو با ((ق)) بنویسم چه ربطی به دیگرون داره؟!

چند روز پیش رفتم پیش پرویز.تازگی ها یه قضایا و اتفاقاتی افتاده بود که بعدها شاید بگم اما می گفت که تو این ده روز محرم به اندازه یه سال آذوقه جمع کرده . به من هم گفت هر کی این کار رو نکرده باشه مطمئنا خیلی خره و من هم همون جا بود که نظریه ی زیست شناسی ای ام رو تکمیل کردم. اینکه حق دارم به داروین جد و آبادش بیلاخ بدم چون نسل انسانهای مقیم مرکز و حوالی اون از یه سری حیوونهای دیگه اومده نه فقط بوزینه. مثلا خود پرویز احتمالا حلقه ی گمشده ی این نظریه من باب چگونگی جهش مورچه ها به انسان هستش و من هم خریت.خودش هم اینو میدونه. هر چند من فحش هم به این علوم نمیدم. میگفت تو یکی از این دسته های سینه زنی شروع کرده به خندیدن به مداح اونا هم چند نفری آخر مراسم  ریختند سرش گرفتند زدنش. شانس آورد نفهمیدند اصلیتش چی بوده وگرنه همه ی شیعیان و مسلمین جهان همون جا وسط هیئت یقه هاشونو جر میدادند تا بعد چند دقیقه استخون های پرویز هم از صحنه ی بشزیت محو بشه.تازگی ها کشف کردم که چقدر نارگاروث گوش دادن می تونه خوب باشه اگه قبل اش فارست آو شدوز گوش داده باشی.دیروز تو اتوبوس تو ردیف های جلویی نشسته بودم یه پیر مرد اومد نشست کنارم سه بار گفت بلند صلوات من هم هدفون ها رو گذاشتم تو گوشم شروع کردم به نارگاروث گوش دادن.صداش بلند بود پیرمرده یه نگاهی بهم انداخت آروم زد رو پام هدفون رو برداشتم گفت چی گوش میدی جوون؟! گفتم نارگاروثه تو هم می خوای گوش کنی؟! جفت هدفون ها رو کردم تو گوشش صدا رو تا ته زیاد کردم آثار ترکیدگی مویرگ های مغز اش روی چهره اش ظاهر شد هرفون ها رو کشیدم بیرون گفت چرا مسلسل شلیک می کردند؟! اسرائیلی بودند دیگه؟ گفتم آره بابا بزرگ متاسفانه داشتند بچه های غزه رو می گائیدند. پا شد رفت یه صندلی عقب تر نشست بلند بلند شعار داد هدفون ها رو کردم تو گوشم. پیاده که شد از پشت پنجره اتوبوس دیدم داشت تلو تلو میخورد. مرگ حتما بر اثر خونریزی مغزی بود. حقیقتا باید بگم به تخمم اما میگم به من چه؟! میخواست کنجکاو نشه. این از کاربرد های نارگاروثه.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:48  توسط رسول اشتری  | 

به اصرار یکی، چند نفری رفتیم دعوت رو ببینیم. برای دیدن فیلم، ناچارا به دسته های دو نفری تقسیم شدیم تا بهتر نقش بگیریم. نه من تراویس بیکل راننده تاکسی بودم ، نه اونها بتسی و باقی دست اندرکاران؛ اما وقتی از پای فیلم پا شدیم احساس تهوع پیدا کردیم. من گفته بودم که از این کارگردان فیلم درست و حسابی در نمیاد ، اما هیچ کسی نیست که گوش بده وقتی من دارم باهاشون حرف میزنم. تا نیم ساعت بعد از فیلم هیچ کس هیچ چیز نگفت، بعد نیم ساعت یکی برگشت گقت: هی! عجب فیلم آشغالی بود! به تایید اش همه تا نیم ساعت سر تکون دادند، انگاری یه سری اون وسط مهره گردنشون شل شد، سرشون افتاد رو زمین، اینو نمی دونم ، باید از خودشون بپرسید؛ اما خیلی ها تا یه ساعت داشتند حسرت وقت از دست داده شون رو میخوردند که روی هم شد 3 ساعت. من کنار یکی از این حسرت خوردگان نشستم، وقتی فهمیدم حال اش رو، کمی فحش با چاشنی بهش دادم که چرا با دوست دختر اش برا تماشای یه آشغال اینطوری اومده بود، هر چند بهش متذکر شدم که اگه برا دیدن این فیلم هم نمی اومدی، عرضه ی کار خاص دیگه ای رو هم نداشتی، پس همون بهتر که یه کار مسخره ی دیگه برا ادامه ی زندگیت پیش گرفتی. وقتی ازش جدا شدم، کمی پیش خودم به داستان هایی که تو فیلم روایت شد فکر کردم، اینکه انگاری آموزش و پرورش تا سالها قرار نیست دست از سرم برداره و باید تا سالیان طولانی به هر شکلی که شده درسها و پرسش های مجهولی که تو مخ ام ایجاد کرده فکر کنم، که مثلا: آره! بچه های عزیز، بعضی موقع ها تو این همه اتفاقات و کشمکش های زندگی اتفاقاتی پیش میاد، که ما باید باهاشون کنار بیایم ؛ بچه های سیبیلو! اون بچه ای که حالا به دنیا اومده و شما هیچ وقت عشق و علاقه ای بهش نمی ورزید، نعمتی از جانب خدای رحمان و رحیم هست که بعله! نباید هیچ وقت لحظه ای از مهر شما نسبت بهش کاسته شه  و تا اونجایی که می تونید باید ازشون تو معماری خونتون استفاده کنید و فضای پرت زندگیتونو باهاش پر کنید، این هم توصیه ی بهداشتی ما نسبت به زندگی برای شما، که تو فیلم جدیدمون جا داده بودیم...اون رفیق ام که بچه سیزدهم خانواده ای بود که همه ی برادر و خواهرهاش دکتر و مهندس شدند و خودش هم آخر اش به زور کون دیپلم اش رو نتونست بگیره هم هیچ وقت این فیلم رو تخم اش حساب نکرد، که مثلا آره! این فیلم برای من آوای زندگی خوب رو سر میده، من باید تغییر کنم و از نعمت های خدادادی ای که دارم استفاده کنم....خودش خوب می دونست که باباش برا این پس اش انداخته که تو دوره ی پیری اش بشه عصای دست اش....که مثلا اگه یه روز پیر شد ، هیچ کسیو نداشت، حداقل این باشه تا زیر بعل اش رو بگیره...اگه همه بچه هاش گذاشتند رفتند، یکی باشه که تو زمین کشاورزی نداشته اش کنارش کار کنه. رفیق ام وقتی فهمید برای چی زاییده شده، شبونه از خونه فرار کرد؛ اومد پیش ما تا به همون باباش بگه که زیاد به دوران کهولت اش امید نداشته باشه. اونها هم هیچ وقت نتونستند پچه شون رو پیدا کنند تا باز به عصای دوران پیریشون امید داشته باشند.

یکی دو ساعت که از فیلم گذشته بود، یکی از دوستهام تو ذهن اش نقشه ی به آتیش کشیدن سینما رو می کشید که بقیه با آب خنک این آتیش رو تو سر اش خاموش کردند....           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:29  توسط رسول اشتری  |